<شوخلاگ ( ۳ ) یکشنبه ۱۷ دی ۸۵

عبانوشت *****************
سایت شخصی گاه با عمامه ، گاه بی عمامه

khatami.JPG
آقای خاتمی وقتی به شکم من نگاه می کند

ــ دو سه روزی است كه sms بارون شدم و همه می‌پرسند نمی خواهی با یلدا بازی کنی؟ دیدم همه وبلاگ‌ها دارند يلدا بازی می‌كنند. قصد داشتم امروز در مورد مراسم قشنگ ديروز شب يلدای چلچراغ که به من هم نشان داده بودندُ بنويسم.اما اول يلدا بازی می كنم و بعد از آن در مورد چلچراغ می نویسم. اگر اشتباه نكنم بايد ۵ نكته از خودم را كه معمولاً ديگران نمی‌دانند بنويسم. كار قشنگی است به نام ۵ تن آل عبا :

۱) از بچه‌گی به طرز وحشتناكی از مارمولک می‌ترسم. يک‌بار در خانه خالی یکی از حجج اسلام امام جماعت شدم. چهار پنج مارمولک دورم را گرفته بودند. بو بردم به امامت جماعتم حسودی‌شان شده است. نفهميدم نمازم را چگونه تمام كردم. ۲) در حادثه كوی دانشگاه رفته بودم به آن‌جا سر بزنم. شيشه‌ی عقب ماشين شكست، با سرعت از محاصره بيرون رفتم، دم منزل كه رسيدم ديدم يک چاقوی بزرگ تا دسته از زیر صندلی كه نشسته بودم فرو رفته كه اگر يک ذره بيشتر فرو رفته بود ، الآن زبونم لال رفته بود یک جای دیگر!!! ۳) يک‌بار مشهد در منزل پدری در حياط نشسته بوديم زنبور هم در حياط بود.سبزی خوردن هم سر سفره بود. توی سبزی‌خوردن، يک فلفل ريز قرمز هم بود كه برداشتم اما ترسیدم تند باشد. نخوردم و گذاشتم سر جایش. هم‌زمان دست راست مبارک را به جایی بردم و خاراندم. سخت سوخت، گمان كردم كه يكی از زنبورها رفته توی نتبانم. داد می‌زدم سوخت! سوخت! ۴) خانمم را هميشه به نام فهيمه می‌شناختم. يادم نبود كه اسمش در شناسنامه فاطمه است. وقتی دیدم به این راحتی به من آخوند یک لا قبا نمی دهندش تصمیم گرفتم از راه سیاست وارد معامله شوم. نزد امام رفتم. امام بی آن که چیزی بگویم گفتند فاطمه را می خواهی؟ تعجب کردم! دور از شان امام بود که عروسش را ییشکش من کند! گفتم افتخاری است برایم.اما زبانم لال حاج احمد آقا هنوز در قید حیات است. انشا الله یس از فوت مشکوکشان! امام عصبانی شد و زد در گوشم و گفت: این سیلی را زدم که لااقل اسم شناسنامه‌ای کسی را که قرار است تا آخر عمر با او زندگی کنی یادت بماند! حالا دیگر هرگز یادم نمی رود که فاطمه فاطمه نیست!

باور كنيد دو سه ساعت فكر كردم كه كدام ۵ تا وبلاگ را در ادامه يلدا بازی بنويسم.اگر می‌شد يواشكی اعلام كرد ــ مثل خیلی کار‌های شخصی ــ ، یواشکی می‌كردم ولی حيف كه در موقعیت کسی مثل من نمی‌شه.

ــ شب یلدای پارسال مجله ی چهلچراغ مراسمی برای قدردانی از حجب و حیای ۸ ساله ی آقای خاتمی در سکوت در برابر انحصارطلبان با عنوان "مردی با عبای گوجه ای" گرفته بود؛ دکور مراسم گوجه فرنگی بود. امسال دومین سالی بود که شب یلدا را چهلچراغی ها برگزار می کردند اما با دکور یشمک یزدی. قبل از شروع جلسه، سالن پر بود. همه‌ی دختر و پسرهای نازی که پر از انرژی بودند و در این هوای زمستانیِ بس ناجوانمردنه سرد دوست داشتند از گرمای همدیگر استفاده کنند.

در آن جلسه بعضی ها را به دلائلی یشت صحنه بردند تا به آنها نشان بدهند! شهید حاج سعید امامی توسط یار سونا و استخرش حجه الاسلام فلاحیان نشان نظافت، آیت الله جنتی دبیر محترم شورای نگهبان نشان نظارت استبدادی، خانم فاطمه رجبی نشان ملاحت ادبی ، آیت الله مصباح یزدی نشان فشار اسلامی، حاج حسین رضازاده نشان دست ابولفضل، محمد قوچانی سردبیر شرق نشان جسارت در حمایت از برخی بزرگان قوم، ابراهیم نبوی نشان گند زدن به داریوش سجادی، داریوش سجادی نشان روزنامه نگاری درجه سه، نیک آهنگ کوثر نشان قرمز دختر کشی. حمید سبزواری شاعر هم نشان فرزانگی خود را به همسر رهبر فرزانه، تقدیم کرد. به من هم نشان ظرافت اسلامی دادند که آقای کروبی که حسادتش حرف ندارد با آن لهجه ی با مزه اش گفت این را از هیکل ظریف قلمی‌ات داری‌ها! البته در این شرایط حساس نشان جای حساسیت اسلامی را به آقای احمدی‌نژاد دادن که همسر سخنگوی دولت برای دریافت آن به پشت صحنه رفت.



سام‌الدین ضیائی :: January 7, 2007 :: طنز

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.freelantern.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/3

نظرات شما:

خاتمی، ابطحی، چهلچراغ، یلدا بازی، نشان...یه مقدار شفاف سازی کن عزیزم، ثواب داره بخدا!

نوشته شده توسط : ورجاوند در روز ۱۷ دی ۱۳۸۵، ۴:۰۷ بعدازظهر









Remember personal info?