<سگها، میمونها و مگسها دوشنبه ۶ فروردین ۸۶
من خيلى عاشق کتاب و مطالعه هستم. البته منظورم از مطالعه مثل احمدىنژاد خواندن نامه و گزارش و … نيست، که راستش چندان علاقهاى هم به آن ندارم. موضوعی هم هست که همیشه وقتی سرانهی پایین مطالعه در ایران را با سرانهی مطالعه در ژاپن و اروپا مقایسه میکنند، به نظرم میرسد که آیا این آمار و رقمها شامل مطالعهی فنی متخصصان برای بهروز بودن در کار و حرفهشان هم میشود یا نه. من خودم وقتی را که صرف مطالعهی مشخصهی فلان باس سریع یا فلان پروتکل ارتباطی میکنم، بخشی از کارم که برای گذران زندگیام به آن میپردازم میدانم و منظورم از مطالعه البته این هم نیست. با این وصف هم هنوز خودم را کتابخوان به معنی مصطلح نمیدانم، یا دست کم فکر میکنم با خیلی از کتابخوانها فرق میکنم؛ چرا که چندان علاقه و بیشتر بگویم وقتی برای مطالعهی نوشتههای ادبی و فرض کنید داستان و رمان ندارم. گرچه بعضی رمانها که خواندهام بیاغراق تأثیر عمیقتری از بسیاری کتابهای فلسفی و اجتماعی بر من داشتهاند. یکی از آنها که سالها پیش به امانت از دوستی گرفته بودم و بعدها هرچه گشتم نتوانستم حتا نسخهای دست دوم از آن پیدا کنم رمانى بود با عنوان «سالار مگسها» که اگر درست به خاطرم مانده باشد نویسندهاش در جنگ جهانی (اول یا دوم؟) و در سن بیست و دو سه سالگی کشته میشود و بعدها البته جایزهی نوبل دریافت میکند. پایان داستان به نظرم خوشبینانه بود و البته اینجا قصد ندارم در مورد این دیدگاهام بحث کنم. آنچه اما داستان را تا این حد در ذهن من ماندگار کرده تصویر بسیار روشنی بود که نویسنده از آنچه من به ناچار «فطری بودن جنگ» مینامم، ارایه میکرد.
با توصیفی که از نوع مطالعهام کردم فکر نمیکنم لازم باشد اضافه کنم اهل فیلم هم نیستم و با اینکه انگار فیلمی هم بر مبنای آن رمان ساختهاند؛ من ندیدهام. راستش بهترین تفریح من در تعطیلات - از جمله از نوع نوروزیاش - مطالعه است. اما گاهی فیلمی که به بهانهی نشان دادن تقابل خیر و شر -نارنيا- و برای بزرگسالان پخش میشود و از قضا(!) توجه پسر خردسالام را جلب میكند؛ من هم کم و بیش صحنههایی از آن را میبینم و … و فکر میکنم انگار همه قبول دارند که جنگ فینفسه شر است اما ممکن است در شرایط ویژهای، شر لازم شود. از دید بعضی اما جنگ شر نیست، بلکه خیر است ولو آنکه خیری خطرخیز باشد …
گرچه گاهی با این پسر خردسال بحثهای فلسفی هم میکنیم اما خوب بیشتر باید برایاش داستان بخوانم … به «پروندهی میمون حقهباز» از سرى داستانهای «هنک سگ گاوچران» رسیدیم. بعضی داستانهای قبلی را که برایاش میخواندم با خودم فکر میکردم که شاید بعضی قسمتها بعد ازاین اجازه باز نشر نگیرند ولی این یکی خیلی فکرم را درگیر کرده!
«خب، نمیدونم. مطمئنی اونا کامیونای حمل دام بودن؟»
«البته که کامیون حمل دام بودن. چه کامیون دیگهای از این جاده رد میشه؟»
«نمیدونم، هنک، اما همهجاشون رو رنگ کرده بودن - یه جوری شبیه کامیونای سیرک بودن.»
«چرند نگو. این دور و ورها سیرک نداریم، پس کامیون سیرک هم نداریم. تموم اون عکسایی که روی بدنهی اونا کشیده بودن برای گمراه کردن من و تو بوده که بهشون پارس نکنیم. اما دیدی که فایده نداشت.»
…
میبینید که هنک گرفتار توهم توطئه است. در ادامهی داستان وقتی از جعبهای که از یکی از کامیونا به بیرون پرت شده یه میمون میآد بیرون، هنک که همیشه خودش رو یک مقام امنیتی میدونه، به خاطر فرمانبری بیچون و چرای میمون کمکم اعلام سلطنت میکنه و از میمون برای سرکوب مخالفان استفاده میکنه:
گلوی مبارک را صاف کردیم و به جماعت ماکیان که حالا داشتند با دقت ما را تماشا میکردند نگاه کردیم.
«برای شما پیامی داریم: شما همه موجوداتی پست هستید و نباید سر راه ما ازدحام کنید. آن مرغهایی که دستورات ما را اطاعت نکنند با فرماندهی محافظان ما سر و کار خواهند داشت. حالا برویم، میمون.»
میمون اما در سرکوبگریهایاش کمکم خودسر میشود و بالاخره با استفاده از همان حربهای که دراور سگ شورشی -که مقاماش را حالا میمون گرفته بود- ساکت کرده بود، موفق میشود بر هنک هم مسلط شود و حالا خودش ادعای شاهی میکند …
پسرم دیگر خوابیده است و من چهرهی معصوماش را که در خواب میبینم فکر میکنم من هم خیلی بزرگتر از اون نبودم که جنگ شروع شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
مطلب بالا رو بعد از اعلام حمايت خاص آقاى خامنهاى از دولت نهم در پيام نوروزىاش نوشته بودم ولى منتظر ماندم تا ببينم بالاخره احمدىنژاد به شوراى امنيت مىرود يا نه که خوشبختانه نرفت، گرچه بالاتر از سياهى که ديگر رنگى نيست …


