<شوخلاگ (۸) وبلاگ اسد و من سه شنبه ۷ فروردین ۸۶
دوستی برای من نوشت: «از زمانی که فیل وبلاگت را تر کردند، انگار خودت هم نم گرفته ای!». پاسخ من به این دوست و همهی خوانندگان با وفا و با صفای این وبلاگ یک کلمه است: «اسد» و نه چیز دیگر، واقعا مدتهاست بشدت گرفتارم. همه ی گرفتاری های من هم از اسد و مصاحبه هایش است. مصاحبه هایش با دیگران کم بود،حالا با خودش هم مصاحبه می کنند. امیدوارم در سال جدید این کمکاریم را جبران کنم. و اما یک مطلب خدمتتان عرض کنم و بروم سراغ گرفتاریهایم با اسدالله. این را هم بگویم این بنی بشر اصلا اسمش اسدالله است، اما از شبی که دید توی سریال دایی جان نایلئون دارند ناموس اسدالله خان را می برند،گفت اسد صدایش کنم مبادا بخواهند ناموسش را ببرند.
سایت «گلآقا» زمانی که در تدارک «ویژهنامهی نوروزی» بود از من خواستند به تعدادی پرسش نوروزی پاسخ دهم که دادم. چندی گذشت و ایمیلی از این دوستان دریافت کردم که ضمن پوزش نوشته بودند: « نمیتوانند پاسخ من به سئوال سوم را منعکس کنند.» و علت را هم که همه میدانیم... زندگی در سرزمین سابق گل و بلبل. با اینحال تصمیم گرفتم آن خاطره را همانطور که برای آنها نوشته بودم اینجا بیاورم تا کلاه سر خوانندگان اسد و من نرود.
پرسش سوم گلآقاییها این بود: «بهترین عیدی که گرفتید؟ بهترین عیدی که دادید؟».
این هم پاسخ من: «تعطیلات نوروز بود، شبی پدر اسد دیدار دوستی را بهانه کرد و برای آنکه رد گم کند خواست مرا هم با خود ببرد چون میدانست بر عکس اسد اهل لو دادن نیستم. اسد هم طبق معمول با گریه و زاری و تهدید که می دانم کجا می روید و اگر نبریدم به مامانم اینا می گویم،بالاخره کت و شلوار عیدش را یه تن کرد و به همراه چندتن از دوستان آقای علیمحمدی رفتیم به کابارهای در خیابان لالهزار جاییکه زندهیاد «مهوش» خواننده و رقاصهی محبوب و معروف آن زمان برنامه اجرا میکرد. میز ما نزدیک سن بود. مهوش آمد، خواند و رقصید و بعد در حالیکه ارکستر مینواخت از سن پایین آمد و در حال رقص به میز ما نزدیک شد. ناگهان خم شد و صورت اسد را بوسید و با آن صدای ملکوتی گفت: «آقا کوچولو عیدت مبارک!» اسد که دست و پایش را گم کرده بود نمیدانست چکار کند. پدرش به جیب شلوار اسد نگاهی کرد و با اشارهی چشم و ابرو حالیاش کرد که باید پولی چیزی به مهوش بدهد. اسد دست کرد توی جیبش تا چیزش را ییدا کند. اما خیلی معطلش کرد. بانو مهوش یرسید دنبال چه می گردی؟ ــ دن......بال....این.....این..... چیز..... ــ اسمش چیه؟چه شکلیه؟ ــ من .......این.....ــ همچنان دستش درون جیب گنده ی شلوارش می چرخید. انگار داره با چیزی ور می ره. ناگهان بانو مهوش هم همین طور فکر کرد و شرق زد در گوش اسد. اسد یه نگاه به چشمای مهوش کرد و از روی صندلی افتاد و نقش زمین شد! یکی از دوستای آقای علیمحمدی که مست کرده بود بلند شد و فریاد زد بیلی کجایی؟! اسدتو کشتن! من هم نفهمیدم چی شد که یریدم یه گاز طولانی از لبای مهوش گرفتم به طوری که هر چی آقای علیمحمدی خواست جدامون کنه موفق نشد. تو همین هیر و ویر اسد که حالش جا اومده بود،انگار که اتفاقی نیفتاده باشه یا شد و اسکناس پنجتومنی رو که از تو جیبش ییدا کرده بود داد به بانو مهوش و گفت عید شمام مبارک! بانو مهوش که تازه دوزاریش جا افتاده بود دستی به سر اسدالله و من کشید و با لب ورقلمبیده ای که براش ساخته بودم رو به من کرد و گفت ای ناقلا تو هم که خوب عیدی به من دادی . بعد هم رفت روی سن و شروع کرد به خوندن : این لبم کجه؟ و اسد و من جواب دادیم کی می گه کجه؟...مال کرجه ؟ ...کی می گه کجه؟!...
دلم می خواست بهش بگم عیدی شمام حرف نداشت اما روم نشد! لب های بانو مهوش بهترین عیدی بود که در عمرم گرفتم و آن گاز طولانی خاطرهانگیزترین عیدی بود که به دیگری میدادم. هنوز بعد از این همه سال گرمی لبهاش رو روی پوزه م حس میکنم.»
در پایان سال نو را به هموطنانم، در سرتاسر جهان، خانوادهی عزیزم که سالهاست بی من کنار سفره هفتسین مینشینند، دوستان مهربانم، همکاران گرام بلاگنیوز و بلاگرهای عزیز تبریک میگویم و برای همگی شادی و سلامتی جاودانه آرزو دارم.
ییام های زیر برای این یادداشت نوشته شده:
نویسنده:مش قاسم
سلام.سال نو مبارک. به اسدالله خان هم از طرف ما یک عید مبارکی هدیه بدهید. خاطره قشنگی بود./اسد و من : عید شما هم مبارک! اسد را اینطور صدا نزنید که زهره ترک می شود. یاد جریان دایی جان نایلئون می اندازدش.
نویسنده:عبدالقادر بلوچ
بیلی گرامی خواستم با عمه جان خدمت برسم اما هم اسد را داری و هم مطالبی می نویسی که گل آقایی ها را در معذوریت می گذاری. گذاشتمش لب چاه جمکران کمی برای ناموست دعا کند که حالتت متحول بشود. بزنم به تخته عکسهای مصاحبه ات را که دیدم فکر کردم بیخودی چرا مزاحم محول الاحوال بشویم. احوالات تو که خیلی خوش تیپ است./اسد و من: سلام قادر جان عید خودت و عمه جانت مبارک باد. اسد هم از دور صورت شما و عمه جان را می بوسد. در ضمن خوش تییی را که دیدید اسد بود نه من.. راستی آقا شما عمه ندارید؟
نویسنده: خیابان شماره ۱۱
کری پس امن جای لبی که روی صورت مهوش پیداست کار توی لر بوده؟ بابا دمت گرم! پاینده باشی کری!/اسد و من: سلام. بله مهوش لر بود.اما کی گفت من لرم! اون اسد است نه من!
نویسنده: عمو اروند
خوب میشد این بخش را از زبان اسد نقل میکردند.


