<در رابطه با خدا (2) دوشنبه ۲۷ فروردین ۸۶
اسطورهى خدا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تفاوت مفهوم خدا در شرق و غرب بسیار بنیادین است؛ خلاصه اینکه خداى شرقى غیر شخصى و حال در جهان است اما خداى غربى برین و دستکم متشخص است. این خود منشأ تفاوت مفهوم شرقى دین به عنوان «حق» با مفهوم غربى آن «از طرف حق» است. موضوع جالب توجه در مورد خدا اینکه همیشه بین این دو مفهوم در رفت و آمد است. با ترمینولوژى سروش لابد باید بگوییم «قبض و بسط خد!!!»
خداى شرقى که شاید ریشه در چند خدایى دارد باز شاید به ماقبل تاریخ و زمان اسطورهاى تعلق داشته باشد، گرچه این مانع از آن نمىشود که خداپرستان مسلمانى همچون ابنعربى و ملاصدرا به او معتقد نباشند. از این دیدگاه انسان در آغاز نیروهاى طبیعت را مىپرستید. او که مىدید همنوعانش با از دستدادن نفس مىمیرند، براى تمام آنچه در طبیعت مىدید هم جان و روح تصور مىکرد تا آنجا که به خورشید و باد و دریا شخصیت داد تا خداهایى بیافریند همسان با ایدههاى خود. سر انجام این خداها را در یک خداى بزرگ یکى کرد که چیزى نبود جز انسانى غول آسا و اغراقآمیز …
بر عکس مىتوان تصور کرد که در آغاز انسان خدایى آفرید که پدیدآورندهى همهچیز و فرمانرواى مطلق آسمان و زمین بود. این خدا فرادستتر از آن بود که حتا به پرستش آدمیان اهمیت دهد؛ آنچنان که به مرور از یادها رفت و براى همیشه ناپدید شد و کمکم ارواح پاییندستتر جاىاش را گرفتند!!
باز مىگویم به نظر، خداى غربى -شخصى- بیشتر متعلق به دوران تاریخى است، کما اینکه اسطورههاى آفرینش پر است از آمیزش خدایان نر و ماده و جنگ و دعواهاى آنها و در نهایت این جهان و از جمله انسان از خون و تبار و پارهى تن خدایان (ولو دونپایهترینشان) است که ساخته مىشود. خدایان و انسان از یک مادهاند، تنها با این تفاوت که خدایان پرقدرتترند و مانا. اما بر عکس سر آغاز تاریخ - غربى- با آفرینش انسان از مادهاى غیر خدایى -خاک- است که شکل مىگیرد گرچه بعدها براى جبران این جدایى، خدا از روح خود در آن مىدمد و انسان مىشود نیمه خدایى و نیمه خاکى. آن نیمهى خدایى را که بپالایى مىشوى «انسان کامل» یا همان خدا!!
خدایان یونانى -از زن و مرد- این جدایى را تاب نمىآورند و در کوچه پس کوچهها مىپلکند و با مردم مىآمیزند و باز تبار خدایى و آدمى قاطى مىشود و نیاز به اصلاح نژاد براى ظهور «ابرانسان» البته قرنها بعد پیشمىآید.
خداى تاریخى، فلسفى و عرفانى
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اما از خداى برین کارى ساخته نیست، لذا بندگان را هم با او کارى نیست. پس خدا مىآید تا مسؤلیتى تاریخى به عهده گیرد. او در ازاى پشتیبانى از نهضت دهقانان مصرى از آنها عهد مىگیرد که تنها او را بپرستند و تنها از او پیروى کنند!! اما امان از این قوم پیمان شکن! همینکه بالاى کوه مىرود تا فاصلهى خود را نگه دارد، آن پایین گوسالهاى را که در همان کوهپایه دم دست است مىپرستند. به تلافى خدا هم آنها را گرفتار بلاهاى مختلف مىکند …
زمان مىگذرد و براى خدا مابعدالطبیعههاى اس و قرصدار ترى پرداخته مىشود؛ اما کسى باید این قوم را از بدبختىهاىاش نجات دهد. خدا حالا دیگر متعالتر از آن بود که خود پا به میدان بگذارد. در عوض وعدهى مسیح مىدهد که منجى باشد؛ اما قوم، نمایندهى خدا را در زمین را تاب نمىآورند و او به آسمان بر مىگردانند. عدهاى به پیروى پاى خدا را از سیاست مىبرند. براى آنها دین رابطهاىاست بین شخص و خدا. اما پیکر مسیح بر صلیب ذهن را رها نمىکند، آیا به راستى او خدا بود؟ تئولوژى مسیحیت و تثلیث نمونهى روشنى از قبض و بسط خدا است. گاه خدا از سپهر خدایىاش در جسد یک انسان حلول مىکند و گاه یک انسان خاکى به مقام خدایىاش عروج میکند …
خدا در انحصار دینداران نبود. ارسطو هم خدایى داشت که البته فقط سرسلسله جنبان علتها بود و دیگر کارى به کار هیچکس و هیچچیز نداشت. فیزیک که عوض شد، خداى نیوتن -مهندس کیهانى- جاىاش را گرفت. زیستشناسى که عوض شد خداى مکانیکى جاىاش را به خداى باغبان داد ولى همهگى در این مورد شبیه بودند که هیچ از آنچه در زمین مىگذشت ککشان هم نمىگزید …
خداى افلاطون آنقدرها هم برین و بىخیال نبود و بعدها به میانهى جهان برگشت. نوافلاطونىها اسطورههاى آفرینش از خدا و نه از خاک را با متافیزیکى خوش آب و رنگى پرداختند که بعدها در میان عارفان یهودى، مسیحى و مسلمان هم طرفداران بسیار پیدا کرد. از دید ایشان شکافى برناگذشتنى میان خدا و جهان نبود که تنها با شهادت پر شود؛ بلکه تئولوژى عرفانى بر پیوستگى خدا با جهان تکیه دارد.
باز این خدا بود که بین دو قطب فلسفه و عرفان مثل غرب و شرق نوسان مىکرد …
خداى مستضعفان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آن خداى دهقانى که فراموش شده بود باز به زمین بازگشت، اینبار البته با واسطهى فرشتهاى حامل وحى. او آمد تا اخلاق را زنده کند و عدالت را در جهان بگسترد. خدا اراده کرده بود که مستضعفان را پیشواى جهانیان کند! چه خاماندیشىاست که از پیروان چنین خدایى بخواهیم که دینشان را بین خود و خداىشان نگه دارند و به سیاست دخالت ندهند! بحثهاى تئولوژیک باز بالاگرفت اینبار بر سر آن واسطه یعنى وحى یا کلام خدا که آیا مخلوق است یا خدایى. این بحث قرنها طول کشید تا دکتر سروشى بیاید و بگوید که قرآن اصلش خدایى است ولى برداشت ما از آن زمانى است. البته نوافلاطونىها هم مىگفتند کتابى که در آن هیچ تر و خشکى فراموش نشده، در عالم مثال است و این قرآن نسخهى ناسوتى آن است …
قرنها گذشت و با پیشرفت علم دیگر آنحیرت که پشتوانهی دین بود آنچنان فراگیر نبود. تکنولوژی هم مردم را به پرستش خود میخواست تا خدای برین. انسان سر به طغیان گذاشت. او دیگر نیازی به خدا نداشت، بل خودش - البته از نژاد برتر یا نوع کاملش - میخواست که خدایی کند و تا آنجا در جنایت و آدمسوزی در هالوکاست پیش رفت که گروهى از پیروان خدا به این باور رسیدند که خدایی هم اگر بود در آشویتس مرد …
آن قوم برگزیده اما امروز سرخورده و مأیوس از چشمبه راهی چندهزارساله برای منجی، جنازهی خدا را که بر چوبهی دار دید که آرام آرام همچون پاندول نوسان میکند، خود دست به کار شد، تا سرزمین موعود را بنا کند. طنز تلخ اینکه این دینداران «خودخدا»، خداى گروهى دیگر را در صدرا و شتیلا به خاک و خون کشیدند …
اسلام هم برای گسترش عدالت میجنگد. پیامبر که از دنیا میرود از یکسو بر سر جانشینی او برای گسترش عدل یا فرمانروایی بر امپراطوری رو به گسترش اختلاف میافتد، و از سویی ارتباط آسمان و زمین برای همیشه قطع میشود. در این میان گروهی که جانشینی را حق خود میداند و البته برای گسترش عدالت، به بازسازی این رابطه میپردازد. خدا باز از آسمان بر میگردد و اینبار خونش در کربلا به زمین میریزد. زمین باز گنجایش مقام خدایی را ندارد و منجی شیعه هم به غیبت میرود تا موقعاش برگردد …
برگشت خدا که از هزار سال هم بیشتر طول کشید نمایندگان روحانیاش، خود دست به کار شدند و انقلاب کردند. خدای عزلت گرفته بعد از حملهی مغول باز به میان جامعه آمد و در میان مردم دست به کار حکومت شد، اما …
بعد از بیست و هفت هشت سال این طبقه از واسطهها باز پشت شیشههای دودی ضد گوله و در کاخهای برین از دید مردم مستضعف کمکم دور شدند. حالا جوانکهای استشهادی که از جنگ جان سالم به در برده بودند، به فکر باز گرداندن خدا به جامعه افتادند، اما دیگر نیازی به فلسفههای از مد رفتهی نو افلاطونی نبود.
سپاه خود به جای روحانیت باب امام زمان میشود، اما تاریخ نشان داده که باب پلهپله از نردبان آسمان تا ملاقات خدا بالا مىرود …
ــــــــــــــــــــــــــــ
دروغ چرا، اگر وقتى بود و حالى ادامه مىدهم.


