<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>فانوس آزاد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.freelantern.com/blog/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.freelantern.com/blog/atom.xml" />
   <id>tag:www.freelantern.com,2008:/blog/1</id>
   <updated>2007-10-30T10:50:24Z</updated>
   <subtitle>یک وبلاگ گروهی در عرصه سیاست؛ فرهنگ؛ اجتماع و حقوق بشر</subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.33</generator>

<entry>
   <title>نگاه: صلح – حسن ختامی برای فانوس</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.freelantern.com/blog/2007/10/post_35.php" />
   <id>tag:www.freelantern.com,2007:/blog//1.125</id>
   
   <published>2007-10-10T10:53:51Z</published>
   <updated>2007-10-30T10:50:24Z</updated>
   
   <summary>صلح؛ به معنای نبودِ جنگ، برای کسی که از گرسنگی یا سرما در حال مرگ است، ارزش اندکی دارد. دردِ شکنجه‌‌ای که بر یک زندانیٍ وجدان می‌رود را کم نمی‌کند. از رنج و درد کسانی که خانواده‌ی خود را در...</summary>
   <author>
      <name>Ali</name>
      
   </author>
         <category term="بی‌خشونتی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.freelantern.com/blog/">
      <![CDATA[صلح؛ به معنای نبودِ جنگ، برای کسی که از گرسنگی یا سرما در حال مرگ است، ارزش اندکی دارد. دردِ شکنجه‌‌ای که بر یک زندانیٍ وجدان می‌رود را کم نمی‌کند. از رنج و درد کسانی که خانواده‌ی خود را در سیلی از دست داده‌اند که به‌علت نابودسازی بی‌رویه جنگل در کشور همسایه اتفاق افتاده، را نخواهد کاست. صلح فقط زمانی به طول می‌انجامد که که حقوق بشر محترم شمرده می‌شود؛ وقتی مردم غذای کافی دارند، و انسان‌ها و ملت‌ها آزاد هستند. 
صلح واقعی برای شخص و دنیای اطراف او زمانی حاصل می‌شود که فرد به آرامش فکری برسد.
...
سخنرانی جایزه نوبل دالایی لاما 
11 دسامبر 1989  اسلو

<DIV dir="ltr" align="left">Peace, in the sense of the absence of war, is of little value to someone who is dying of hunger or cold. It will not remove the pain of torture inflicted on a prisoner of conscience. It does not comfort those who have lost their loved ones in floods caused by senseless deforestation in a neighboring country. Peace can only last where human rights are respected, where the people are fed, and where individuals and nations are free. True peace with one self and with the world around us can only be achieved through the development of mental peace. The other phenomena mentioned above are similarly interrelated. Thus, for example, we see that a clean environment, wealth or democracy mean little in the face of war, especially nuclear war, and that material development is not sufficient to ensure human happiness.
<strong>His Holiness the Dalai Lama's</strong> 
Nobel lecture 
University Aula, Oslo, December 11th, 1989</DIV>

مدت طولانی است که فانوس خاموش است، بیشتر دوستانی که در این چند سال همراه فانوس بودند به دلایل مختلف یا دست از نوشتن کشیدند یا مشغله زندگی مجال نوشتن به آن‌ها نمی‌دهد.  با این "نگاه" فتیله‌ی فانوس را پایین می‌کشم، شاید در فرصتی دیگر دوباره در خدمت دوستان باشم. دومین فانوس را البته حفظ خواهم کرد و قصد دارم نوشتن را ادامه دهم (دوباره شروع کنم) ولی بیشتر <a href="http://ali.freelantern.com/">به انگلیسی</a>. از تمام دوستانی که همراه فانوس بوده‌اند ممنونم و آرزوی سلامتی و موفقیت برای تمام دوستان دارم... 
پایدار باشید و سلامت. 
 آلیوس(علی)
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>و در حجاب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.freelantern.com/blog/2007/05/post_34.php" />
   <id>tag:www.freelantern.com,2007:/blog//1.117</id>
   
   <published>2007-05-23T18:11:59Z</published>
   <updated>2007-05-23T18:14:54Z</updated>
   
   <summary>بچه‌هاى يک ميليون امضا که با همکاران ما صحبت مى‌کردند، خيلى‌ها سريع امضا مى‌کردند ولى بودند چند نفرى که براى امضا نکردن استدلال هم مى‌کردند به اين مضمون که براى تشخيص حق زن و مرد بايد تخصص داشت و البته...</summary>
   <author>
      <name>نیما قدیمی</name>
      
   </author>
         <category term="اندیشه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.freelantern.com/blog/">
      بچه‌هاى يک ميليون امضا که با همکاران ما صحبت مى‌کردند، خيلى‌ها سريع امضا مى‌کردند ولى بودند چند نفرى که براى امضا نکردن استدلال هم مى‌کردند به اين مضمون که براى تشخيص حق زن و مرد بايد تخصص داشت و البته منظورشان اين بود که تا سى‌سال،  ادبيات عرب، علم(!)رجال، حديث و … نخوانده باشى حق ندارى (!) در مورد حق انسان‌ها اظهار نظر کنى. در ماجراى بازداشت‌هاى فعالان زنان هم بودند عزيزانى از بين ايشان که هر چند از روى عصبانيت، به منتقدان خود که معتقد بودند نبايد در اين اوضاع و احوال، فعاليت‌شان را خيابانى مى‌کردند مى‌گفتند شما که ده‌سال در مورد زنان مطالعه نداشته‌ايد حق نداريد در اين زمينه اظهار نظر کنيد.

طرح نيروى انتظامى براى  آزار و اذيت دختران که شروع شد، گروهى از دوستان مذهبى دست به کار تفسير و تفقه شدند که حجاب الزامى نيست و اگر هم هست اجبارى نيست  و اگر هم باشد اين راهش نيست و … و البته جوجه مطهرى‌خوان‌ها از راه رسيدند که براى اظهار نظر در اين مورد بايد متخصص بود. 
      <![CDATA[من آن نامه را امضا کردم ولى صرفا به عنوان يک کار نمادين، بدون چشم‌داشتى براى کارايى‌اش. به اين دليل که معتقدم مشکل جامعه‌ى ما قانون نيست! به عنوان نمونه مطابق قانون براى ازدواج مجدد اجازه‌ى همسر لازم است ولى هستند دفتر دارانى که ولو با گرفتن پول بيشتر و با اين توجيه شرعى که حلال خدا را نمى‌توان حرام کرد، چنين ازدواجى را ثبت مى‌کنند. فکر نکنيد هيچ نهاد قانونى توانايى برخورد با چنين تخلفى را داشته باشد که اگر چنين نهادى بود با قاتلان کرمان برخورد مى‌کرد!

آرمان بلند اين انقلاب پياده‌سازى احکام اسلام بوده است و در اين ميان هرگونه انحراف و مماشات در قانون‌گذارى يا اجرا اگر هم بوده از روى مصلحت بوده -که تازه خيلى‌ها هم با اين مصلحت‌گرايى مخالفند.

من موافق روحانيت انقلابى نيستم ولى معتقدم گروهى خرتر از آن‌ها به رأس قدرت نزديک شده است. گروه اول براى حفظ قدرت و موجوديت خودش هم که بود شرايط و مصالح زمانى را لحاظ مى‌کرد ولى اين گروه اخير شايد چون تازه به قدرت رسيده، هيچ پرواى مصلحت ندارد. سهل است امام على هم اگر قرار بود به حفظ حکومت خود و البته اقتدار شيعه بيا‌نديشد بايد خيلى‌جاها از اصول کوتاه مى‌آمد که نيامد …
شايد هم ديگر مصلحتى در کار نيست و به زعم اين گروه خطرى اصل نظام را تهديد نمى‌کند، پس وقتش است که احکام به ناچار تعطيل شده را از نو احيا کنيم. فراموش نکنيم آقاى خمينى که خود مبدع ولايت فقيه بود؛ پايه‌هاى حکومت را که مستحکم ديد، خيلى صريح جانب فقه جواهرى را در برابر با فقه پويا گرفت. نمى‌توان گفت غافل از اين‌که - بلکه بايد گفت بدون اين‌که به روى خود بياورد که ولايت فقيه او و منتظرى مقوله‌اى بود متعلق به فقه پويا و نه سنتى!
اعتراض‌هايى که به طرح اخير نيروى انتظامى مى‌شود، از نظرگاه مذهبى‌ها دو دسته‌اند: عده‌اى مثل<a href="http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146308707"> ابطحى</a> دغدغه‌ى حفظ نظام را دارند که احتمالا سردمداران به يکى از دو دليل بالا با ايشان مخالفند و عده‌اى مثل <a href="http://qbpd.blogspot.com/2007/04/blog-post_26.html">عليانى</a> بحثى درون دينى (فقهى-حوزوى) دارند در اين‌که اين حکم ضرورى هست يا نه که البته گويا ديگر حوزوى‌ها براى ايشان چنين صلاحيتى قايل نيستند. گيريم که فقيه و مرجعى ذى‌صلاح مثل صانعى پيدا کرديم و در حوزه بر سر اين‌که کدام حکم اسلام ضرورى هست يا نه به بحث نشستيم. در اين صورت تکليف وقتى که حکومت نه دست صانعى که دست مصباح است چه مى‌شود؟ چه‌طور است (به زبان مدرن) يک مدل حداکثرى از اسلام را در نظر بگيريم. به زبان سنتى مى‌شود عمل به احتياط واجب! يعنى کافى است يک فقيه يا مرجع معتقد باشد که حجاب ضرورى دين است تا حکومت آن‌را اجبارى کند.
من اگر چه مثل ابطحى معتقدم ايجاد اين‌همه نارضايتى به صلاح نيست و اگر چه در يک بحث درون‌دينى ممکن است با عليانى موافق باشم که حجاب الزامى نيست ولى پرداختن به مقوله‌اى مثل حجاب را بى‌فايده مى‌دانم؛ کما اين‌که دعواى بر سر حقوق زنان را که تازه يک پله از اين بحث نسبت به واقعيت جامعه‌ى ما عقب‌تر است! به نظر من مسأله در حجاب و فقه نيست. مسأله در مرجعيت است که بايستى با نقادى جاى‌گزين شود. مسأله در خود دين است که بايد نقش و جاى‌گاه‌اش بررسى شود. شعار صرف دادن اين‌که دين را شخصى کنيم و در سياست دخالت ندهيم، فايده‌اى ندارد. اين شعار در جامعه‌ى ما خريدار زيادى ندارد -اين يک واقعيت است- ضمن اين‌که دين شخصى مشخصه‌ى مسيحيت است نه اسلام. حکومت کليسا يک انحراف بود، که مسيحيان با بازگشت به مسيحيت اصيل از آن تبرى جستند. بر عکس، اسلام با حکومت شروع کرد و عزلت نشينى‌اش يک انحراف بود که با انقلاب اصلاح شد. ما به اين سادگى نمى‌توانيم از مردم مسلمان مملکت‌مان بخواهيم مسيحى شوند!]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>یک خاطره: عدم برنامه هیئت دولت و بی‌توجهی وزیر علوم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.freelantern.com/blog/2007/04/post_32.php" />
   <id>tag:www.freelantern.com,2007:/blog//1.112</id>
   
   <published>2007-04-20T15:40:33Z</published>
   <updated>2007-05-23T18:14:40Z</updated>
   
   <summary>امروز پنجشنبه سی‌ام فروردین‌ماه 1386، ظهر حدود ساعت 12، پس از اینکه احساس می‌کردم توانسته‌ام میزان زیادی در زمینه مطالعه موفق باشم و همچنین حس رضایت از بدست آوردن کتاب &quot;سه رساله در مورد میل جنسی&quot; اثر زیگموند فروید داشتم،...</summary>
   <author>
      <name>لرد کاوی</name>
      
   </author>
         <category term="عمومی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.freelantern.com/blog/">
      امروز پنجشنبه سی‌ام فروردین‌ماه 1386، ظهر حدود ساعت 12، پس از اینکه احساس می‌کردم توانسته‌ام میزان زیادی در زمینه مطالعه موفق باشم و همچنین حس رضایت از بدست آوردن کتاب &quot;سه رساله در مورد میل جنسی&quot; اثر زیگموند فروید داشتم، رفتم به سوی غذا خوری (سلف سرویس) دانشگاه شیراز تا این میل (گشنگی) را سیراب کنم!
در همان حوالی سلف، سالنی وجود دارد که مراسم‌های مختلفی در آن برگزار می‌شود. همینطور که نزدیکتر می‌شدم ازدحامی از اتوموبیل‌ها را در جلوی این تالار مشاهده کردم. وقتی که با صدای فریاد یکی از دوستان ایستادم، متوجه شدم که وزیر محترم علوم و تحقیقات که به همراه هیئت دولت به استان فارس و شیراز تشریف آورده‌اند، در سالن هستند! خلاصه ما همین که خواستیم به سمت تالار کذایی برویم، دیدیم که جمعیتی حدود 20 نفر (چه استقبال عظیمی) از کارمند و دانشجو در حال آمدن هستند که قصد ترک محل را داشتند. گویا وزیر مربوطه هم در میان آنها بودند و جمعیت ناراضی از اینکه چرا وزیر محترم به هیچیک پاسخگو نیست و می‌خواهند به این زودی بروند دور او را احاطه کرده بودند و خواسته‌های خود را با صدای بلند می‌گفتند و وزیر هم در حال رفتن به سمت ماشن‌شان یعنی توجه داشتند.
      پس از کسب اطلاع درک کردم که وزیر سخنرانی خیلی کوتاه و تقریبا به گفته حضار ناکارآمدی داشته‌اند و مهلتی هم برای پرسش و پاسخ نگذاشته بودند. گویی فقط رفع تکلیف کردند و پس از مدت زمان بسیار کوتاهی به بهانه نماز محل را ترک کردند! هیچکس را هم از قبل مطلع نکرده بودند، هیچ خبرگذاری هم در اطراف نبود و فقط چند پلاکارد داخل تالار (نه بیرون) نصب کرده‌ بودند که سریعا هم جمع شد!
در این لحظه افرادی را می‌دیدم که واقعا ناراحت بودند از وضعیت ولی عشق وزیر محترم به نماز اول وقت این چیزها را نادیده می‌گرفت. ایشان تنها گفتند ساعت 10 شب با هم مصاحبه‌ای خواهیم داشت؛ البته وزیر محترم مکانی را برای این ملاقات تاریخی ذکر نفرمودند و محل را ترک کردند. (وزیر از دست همه پرید و رفت).
فردی هم پس از رفتن ایشان گفت اگر مطلبی دارید بگویید تا من بنویسم و خدمت ایشان بدهم (البته بعید می‌دانم که از ما انتظار داشته باشند به حرف ایشان اعتماد کنیم: وزیری که ارزش برای کسی نمی‌گذارد و رو در رو صحبت نمی‌کند وقت مطالعه نامه‌اش کجا بود؟ واقعا آن فرد (که از همراهان بود) خجالت نکشید که دروغ گفت؟)
ما هم با مسخره بازی پس از رفتن وزیر آنجا را به قصد پر کردن شکم ترک کردیم. تنها چیزی که پس از رسیدن انرژی و مواد مغذی به ذهنم رسید بی‌برنامه‌گی هیئت دولت بود! وقتی که وزیری بدون اطلاع دادن جایی برای بازدید می‌رود و پس از رفع تکلیف سریع و بدون هیچ جواب قانع کننده‌ای به خواسته‌های اصناف زیر نظر وزارتش منطقه را ترک می‌کند، عدم برنامه مدون تنها چیزی است که در اولین لحظه به ذهن می‌رسد (نمی‌خواهد نابغه باشی تا بفهمی!)
من شخصا احساس کمبودی نمی‌کردم و حرفی هم برای گفتن نداشتم، اما وقتی که دانشجویان و کارمندان ناراضی را می‌دیدم که بی پاسخ مانده‌اند و دیگر کسی را بالاتر از وزیر محترم علوم نداشتند که درد دل کنند و با بی‌توجهی او مواجه شده بودند، ناراحت ‌شدم! به هر حال ایشان بلند پایه‌ترین مقام کشوری در مورد دانشگاه‌هاست و حداقل می‌توانستند کمی همدردی کنند! شاید هم امشب در ناکجاآباد گفتگو صورت داده باشند (که بعید می‌دانم)!
قصدم از ارائه این مطلب این بود که وقتی وزیرانی که برنامه مدون از بازدیدشان ندارند، مسلما کل دولت هم برنامه‌ای مدون نخواهد داشت! هم می‌شود که صحبت‌های ضد و نقیضی هم گاهی شنیده می‌شود! همین می‌شود که دیگر انتظاری از باقی مردم نباید داشت که برنامه و هدفی داشته باشند؛ همین می‌شود که اکنون هست و کسی نمی‌تواند روی کسی در جامعه حساب درستی باز کند! بی‌نظمی چیز بدی است و متاسفانه من امروز فقط بی‌نظمی را حس کردم! 
آیا وزیر نمی‌دانستند که ظهر نزدیک است و بهتر است که این ملاقات را بعد از نماز بگذارند؟ آیا وزیر نیامده بودند که به مشکلات رسیدگی کنند؟ نیامده بودند که از نزدیک دانشگاهیان را ببینند و حرف‌شان را بشنوند؟ آیا هدف سفر این نبوده است؟ یا شاید قصدشان از آمدن با هیئت دولت رفتن بر سر مزار حافظ و سعدی بوده است؟!!

   </content>
</entry>
<entry>
   <title>در رابطه با خدا (2)</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.freelantern.com/blog/2007/04/_2_1.php" />
   <id>tag:www.freelantern.com,2007:/blog//1.111</id>
   
   <published>2007-04-16T16:24:11Z</published>
   <updated>2007-05-23T18:14:40Z</updated>
   
   <summary>اسطوره‌ى خدا ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تفاوت مفهوم خدا در شرق و غرب بسیار بنیادین است؛ خلاصه این‌که خداى شرقى غیر شخصى و حال در جهان است اما خداى غربى برین و دست‌کم متشخص است. این خود منشأ تفاوت مفهوم شرقى دین به...</summary>
   <author>
      <name>نیما قدیمی</name>
      
   </author>
         <category term="اندیشه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.freelantern.com/blog/">
      اسطوره‌ى خدا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
تفاوت مفهوم خدا در شرق و غرب بسیار بنیادین است؛ خلاصه این‌که خداى شرقى غیر شخصى و حال در جهان است اما خداى غربى برین و دست‌کم متشخص است. این خود منشأ تفاوت مفهوم شرقى دین به عنوان «حق» با مفهوم غربى آن «از طرف حق» است. موضوع جالب توجه در مورد خدا این‌که همیشه بین این دو مفهوم در رفت و آمد است. با ترمینولوژى سروش لابد باید بگوییم «قبض و بسط خد!!!»
      خداى شرقى که شاید ریشه در چند خدایى دارد باز شاید به ماقبل تاریخ و زمان اسطوره‌اى تعلق داشته باشد، گرچه این مانع از آن نمى‌شود که خداپرستان مسلمانى هم‌چون ابن‌عربى و ملاصدرا به او معتقد نباشند. از این دیدگاه انسان در آغاز نیروهاى طبیعت را مى‌پرستید. او که مى‌دید هم‌نوعانش با از دست‌دادن نفس مى‌میرند، براى تمام آن‌چه در طبیعت مى‌دید هم جان و روح تصور مى‌کرد تا آن‌جا که به خورشید و باد و دریا شخصیت داد تا خداهایى بیافریند هم‌سان با ایده‌هاى خود. سر انجام این خداها را در یک خداى بزرگ یکى کرد که چیزى نبود جز انسانى غول آسا و اغراق‌آمیز …

بر عکس مى‌توان تصور کرد که در آغاز انسان خدایى آفرید که پدیدآورنده‌ى همه‌چیز و فرمان‌رواى مطلق آسمان و زمین بود. این خدا فرادست‌تر از آن بود که حتا به پرستش آدمیان اهمیت دهد؛ آن‌چنان که به مرور از یادها رفت و براى همیشه ناپدید شد و کم‌کم ارواح پایین‌دست‌تر جاى‌اش را گرفتند!!

باز مى‌گویم به نظر، خداى غربى -شخصى- بیشتر متعلق به دوران تاریخى است، کما این‌که اسطوره‌هاى آفرینش پر است از آمیزش خدایان نر و ماده و جنگ و دعواهاى آن‌ها و در نهایت این جهان و از جمله انسان از خون و تبار و پاره‌ى تن خدایان (ولو دون‌پایه‌ترین‌شان) است که ساخته مى‌شود. خدایان و انسان از یک ماده‌اند، تنها با این تفاوت که خدایان پرقدرت‌ترند و مانا. اما بر عکس سر آغاز تاریخ - غربى- با آفرینش انسان از ماده‌اى غیر خدایى -خاک- است که شکل مى‌گیرد گرچه بعدها براى جبران این جدایى، خدا از روح‌ خود در آن مى‌دمد و انسان مى‌شود نیمه خدایى و نیمه خاکى. آن نیمه‌ى خدایى را که بپالایى مى‌شوى «انسان کامل» یا همان خدا!!

خدایان یونانى -از زن و مرد- این جدایى را تاب نمى‌آورند و در کوچه پس کوچه‌ها مى‌پلکند و با مردم مى‌آمیزند و باز تبار خدایى و آدمى قاطى مى‌شود و نیاز به اصلاح نژاد براى ظهور «ابرانسان» البته قرن‌ها بعد پیش‌مى‌آید.

خداى تاریخى، فلسفى و عرفانى
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
اما از خداى برین کارى ساخته نیست، لذا  بندگان را هم با او کارى نیست. پس خدا مى‌آید تا مسؤلیتى تاریخى به عهده گیرد. او در ازاى پشتیبانى از نهضت دهقانان مصرى از آن‌ها عهد مى‌گیرد که تنها او را بپرستند و تنها از او پیروى کنند!! اما امان از این قوم پیمان شکن! همین‌که بالاى کوه مى‌رود تا فاصله‌ى خود را نگه دارد، آن پایین گوساله‌اى را که در همان کوه‌پایه دم دست است مى‌پرستند. به تلافى خدا هم آن‌ها را گرفتار بلاهاى مختلف مى‌کند …

زمان مى‌گذرد و براى خدا مابعد‌الطبیعه‌هاى اس و قرص‌دار ترى پرداخته مى‌شود؛ اما کسى باید این قوم را از بدبختى‌هاى‌اش نجات دهد. خدا حالا دیگر متعال‌تر از آن بود که خود پا به میدان بگذارد. در عوض وعده‌ى مسیح مى‌دهد که منجى باشد؛ اما قوم، نماینده‌ى خدا را در زمین را تاب نمى‌آورند و او به آسمان بر مى‌گردانند. عده‌اى به پیروى پاى خدا را از سیاست مى‌برند. براى آن‌ها دین رابطه‌اى‌است بین شخص و خدا. اما پیکر مسیح بر صلیب ذهن را رها نمى‌کند، آیا به راستى او خدا بود؟ تئولوژى مسیحیت و تثلیث نمونه‌ى روشنى از قبض و بسط خدا است. گاه خدا از سپهر خدایى‌اش در جسد یک انسان حلول مى‌کند و گاه یک انسان خاکى به مقام خدایى‌اش عروج می‌کند …

خدا در انحصار دین‌داران نبود. ارسطو هم خدایى داشت که البته فقط سرسلسله جنبان علت‌ها بود و دیگر کارى به کار هیچ‌کس و هیچ‌چیز نداشت. فیزیک که عوض شد، خداى نیوتن -مهندس کیهانى- جاى‌اش را گرفت. زیست‌شناسى که عوض شد خداى مکانیکى جاى‌اش را به خداى باغ‌بان داد ولى همه‌گى در این مورد شبیه بودند که هیچ از آن‌چه در زمین مى‌گذشت ککشان هم نمى‌گزید …

خداى افلاطون آن‌قدرها هم برین و بى‌‌خیال نبود و بعدها به میانه‌ى جهان برگشت. نوافلاطونى‌ها اسطوره‌هاى آفرینش از خدا و نه از خاک را با متافیزیکى خوش آب و رنگى پرداختند که بعدها در میان عارفان یهودى، مسیحى و مسلمان هم طرفداران بسیار پیدا کرد. از دید ایشان شکافى برناگذشتنى میان خدا و جهان نبود که تنها با شهادت پر شود؛ بل‌که تئولوژى عرفانى بر پیوستگى خدا با جهان تکیه دارد. 

باز این خدا بود که بین دو قطب فلسفه و عرفان مثل غرب و شرق نوسان مى‌کرد …

خداى مستضعفان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آن خداى دهقانى که فراموش شده بود باز به زمین بازگشت، این‌بار البته با واسطه‌ى فرشته‌اى حامل وحى. او آمد تا اخلاق را زنده کند و عدالت را در جهان بگسترد. خدا اراده کرده بود که مستضعفان را پیشواى جهانیان کند! چه خام‌اندیشى‌است که از پیروان چنین خدایى بخواهیم که دین‌شان را بین خود و خداى‌شان نگه دارند و به سیاست دخالت ندهند! بحث‌هاى تئولوژیک باز بالاگرفت این‌بار بر سر آن واسطه یعنى وحى یا کلام خدا که آیا مخلوق است یا خدایى. این بحث قرن‌ها طول کشید تا دکتر سروشى بیاید و بگوید که قرآن اصلش خدایى است ولى برداشت ما از آن زمانى است. البته نوافلاطونى‌ها هم مى‌گفتند کتابى که در آن هیچ تر و خشکى فراموش نشده، در عالم مثال است و این قرآن نسخه‌ى ناسوتى آن است …
قرن‌ها گذشت و با پیش‌رفت علم دیگر آن‌حیرت که پشتوانه‌ی دین بود آن‌چنان فراگیر نبود. تکنولوژی هم مردم را به پرستش خود می‌خواست تا خدای برین. انسان سر به طغیان گذاشت. او دیگر نیازی به خدا نداشت، بل خودش - البته از نژاد برتر یا نوع کاملش - می‌خواست که خدایی کند و تا آن‌جا در جنایت و آدم‌سوزی در هالوکاست پیش رفت که گروهى از پیروان خدا به این باور رسیدند که خدایی هم اگر بود در آشویتس مرد …
آن قوم برگزیده اما امروز سرخورده و مأیوس از چشم‌به راهی چندهزارساله برای منجی، جنازه‌ی خدا را که بر چوبه‌ی دار دید که آرام آرام هم‌چون پاندول نوسان می‌کند، خود دست به کار شد، تا سرزمین موعود را بنا کند. طنز تلخ این‌که این‌ دین‌داران «خودخدا»، خداى گروهى دیگر را در صدرا و شتیلا به خاک و خون ‌کشیدند … 

اسلام هم برای گسترش عدالت می‌جنگد. پیامبر که از دنیا می‌رود از یک‌سو بر سر جانشینی او برای گسترش عدل یا فرمان‌روایی بر امپراطوری رو به گسترش اختلاف می‌افتد، و از سویی ارتباط آسمان و زمین برای همیشه قطع می‌شود. در این میان گروهی که جانشینی را حق خود می‌داند و البته برای گسترش عدالت، به بازسازی این رابطه می‌پردازد. خدا باز از آسمان بر می‌گردد و این‌بار خونش در  کربلا به زمین می‌ریزد. زمین باز گنجایش مقام خدایی را ندارد و منجی شیعه هم به غیبت می‌رود تا موقع‌اش برگردد …

برگشت خدا که از هزار سال هم بیشتر طول کشید نمایندگان روحانی‌اش، خود دست به کار شدند و انقلاب کردند. خدای عزلت گرفته بعد از حمله‌ی مغول باز به میان جامعه آمد و در میان مردم دست به کار حکومت شد، اما …

بعد از بیست و هفت هشت سال این طبقه از واسطه‌ها باز پشت شیشه‌های دودی ضد گوله و در کاخ‌های برین از دید مردم مستضعف کم‌کم دور شدند. حالا جوانک‌های استشهادی که از جنگ جان سالم به در برده بودند، به فکر باز گرداندن خدا به جامعه افتادند، اما دیگر نیازی به فلسفه‌های از مد رفته‌ی نو افلاطونی نبود. 

سپاه خود به جای روحانیت باب امام زمان می‌شود، اما تاریخ نشان داده که باب پله‌پله از نردبان آسمان تا ملاقات خدا بالا مى‌رود …

ــــــــــــــــــــــــــــ
دروغ چرا، اگر وقتى بود و حالى ادامه مى‌دهم.

   </content>
</entry>
<entry>
   <title>در رابطه با خدا</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.freelantern.com/blog/2007/04/post_31.php" />
   <id>tag:www.freelantern.com,2007:/blog//1.109</id>
   
   <published>2007-04-13T08:21:53Z</published>
   <updated>2007-05-23T18:14:41Z</updated>
   
   <summary>هاله‌ى احمدى‌نژاد براى بیشتر ما اسباب تمسخر و البته بیشتر تأسف بود، اما در آن نشانه‌ى مهم تئولوژیکى بود که جا دارد بیشتر مورد بررسی قرار گیرد؛ نشانه‌اى فراتر از قشرى‌گرى که آن‌را در ماجراى عدم تغییر ساعت و توصیه‌ى...</summary>
   <author>
      <name>نیما قدیمی</name>
      
   </author>
         <category term="اندیشه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.freelantern.com/blog/">
      هاله‌ى احمدى‌نژاد براى بیشتر ما اسباب تمسخر و البته بیشتر تأسف بود، اما در آن نشانه‌ى مهم تئولوژیکى بود که جا دارد بیشتر مورد بررسی قرار گیرد؛ نشانه‌اى فراتر از قشرى‌گرى که آن‌را در ماجراى عدم تغییر ساعت و توصیه‌ى به زاد و ولد بیشتر ‌مى‌توان سراغ گرفت. باید مثل من از محیطی به شدت مذهبى و سنتى آمده باشید تا معنى همین تغییر ندادن ساعت را به واقع بفهمید. اما آن هاله از این‌ها بسیار با اهمیت‌تر بود!

      <![CDATA[زمانى که احمدى‌نژاد در موضع شهردار آن‌چنان با خاتمى رئیس‌جمهور دهان به دهان مى‌شد شاید خیلى‌ها آن‌را به حساب تسویه‌حساب‌هاى جناحى و شگردهاى تبلیغاتى مى‌گذاشتند. حتا درگیرى‌هاى شدید لفظى اخیر ایشان با رفسنجانى نیز ممکن است در همان راستا توجیه شود، اما ماجراهایى که بر سر حضورش در شوراى امنیت و بعد از آن ملوان‌هاى انگلیسى اتفاق افتاد، نشان داد که <a href="http://www.freelantern.com/blog/2007/03/post_28.php">میمون قصه‌‌ى ما</a> هم کم‌کم دارد روى سینه‌ى پیشوا مى‌پرد …
به گمانم این‌را از سروش دیدم که روشن‌فکرى (دینى) به مرور آموخت که باید از اصلاح حقوق (فقه) به کلام (فلسفه) روى آورد و من جسارتا مى‌خواهم بگویم خود خدا را هم باید کم‌کم به میان آورد. عجیب نیست، از خدایى که دغدغه‌هاى سیاسى دارد، جز این انتظار نمى‌رود که پایش به ملاحظه‌هاى سیاسى هم کشیده شود و شاید سرش هم آن وسط بالاى دار رود!]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شوخلاگ (۸) وبلاگ اسد و من</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.freelantern.com/blog/2007/03/post_29.php" />
   <id>tag:www.freelantern.com,2007:/blog//1.107</id>
   
   <published>2007-03-27T07:29:44Z</published>
   <updated>2007-05-23T18:14:41Z</updated>
   
   <summary> دوستی برای من نوشت: «از زمانی که فیل وبلاگت را تر کردند، انگار خودت هم نم گرفته ای!». پاسخ من به این دوست و همه‌ی خوانندگان با وفا و با صفای این وبلاگ یک کلمه است: «اسد» و نه...</summary>
   <author>
      <name>سام‌الدین ضیائی</name>
      
   </author>
         <category term="طنز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.freelantern.com/blog/">
      <![CDATA[ دوستی برای من نوشت: «از زمانی که فیل وبلاگت را تر کردند، انگار خودت هم نم گرفته ای!». پاسخ من به این دوست و همه‌ی خوانندگان با وفا و با صفای این وبلاگ یک کلمه است: «اسد» و نه چیز دیگر، واقعا مدت‌هاست بشدت گرفتارم. همه ی گرفتاری های من هم از اسد و مصاحبه هایش است. مصاحبه هایش با دیگران کم بود،حالا با خودش هم مصاحبه می کنند. امیدوارم در سال جدید این کم‌کاریم را جبران کنم. و اما یک مطلب خدمت‌تان عرض کنم و بروم سراغ گرفتاری‌هایم با اسدالله. این را هم بگویم این بنی بشر اصلا اسمش اسدالله است، اما از شبی که دید  توی سریال دایی جان نایلئون دارند ناموس اسدالله خان را می برند،گفت اسد صدایش کنم مبادا بخواهند ناموسش را ببرند.

    سایت «گل‌آقا» زمانی که در تدارک «<a href="http://www.golagha.ir/vijename/2007/Mar/17/1905.php">ویژه‌نامه‌ی نوروزی</a>» بود از من خواستند به تعدادی پرسش نوروزی پاسخ دهم که دادم. چندی گذشت و ایمیلی از این دوستان دریافت کردم که ضمن پوزش نوشته بودند: « نمی‌توانند پاسخ من به سئوال سوم را منعکس کنند.» و علت را هم که همه می‌دانیم... زندگی در سرزمین سابق گل و بلبل. با این‌حال تصمیم گرفتم آن خاطره را همان‌طور که برای آن‌ها نوشته بودم اینجا بیاورم تا کلاه سر خوانندگان اسد و من نرود.

]]>
      <![CDATA[ پرسش سوم گل‌آقایی‌ها این بود: «بهترین عیدی که گرفتید؟ بهترین عیدی که دادید؟».

   این هم پاسخ من: «تعطیلات نوروز بود، شبی پدر اسد  دیدار دوستی را بهانه کرد و برای آن‌که رد گم کند خواست مرا  هم با خود ببرد چون می‌دانست بر عکس اسد اهل لو دادن نیستم. اسد هم طبق معمول با گریه و زاری و تهدید که می دانم کجا می روید و اگر نبریدم به مامانم اینا می گویم،بالاخره کت و شلوار عیدش را یه تن کرد و به همراه چندتن از دوستان آقای علیمحمدی رفتیم به کاباره‌ای در خیابان لاله‌زار جایی‌که زنده‌یاد «مهوش» خواننده و رقاصه‌ی محبوب و معروف آن زمان برنامه اجرا می‌کرد. میز ما نزدیک سن بود. مهوش آمد، خواند و رقصید و بعد در حالی‌که ارکستر می‌نواخت از سن پایین آمد و در حال رقص به میز ما نزدیک شد. ناگهان خم شد و صورت اسد را بوسید و با آن صدای ملکوتی گفت: «آقا کوچولو عیدت مبارک!» اسد که دست و پایش را گم کرده بود نمی‌دانست چکار کند. پدرش به جیب شلوار اسد نگاهی کرد و با اشاره‌ی چشم و ابرو حالی‌اش کرد که باید پولی چیزی به مهوش بدهد. اسد دست کرد توی جیبش تا چیزش را ییدا کند. اما خیلی معطلش کرد. بانو مهوش یرسید دنبال چه می گردی؟ ــ دن......بال....این.....این..... چیز..... ــ اسمش چیه؟چه شکلیه؟ ــ من .......این.....ــ  همچنان  دستش درون جیب گنده ی شلوارش می چرخید. انگار داره با چیزی ور می ره. ناگهان بانو مهوش هم همین طور فکر کرد و شرق زد در گوش اسد. اسد یه نگاه به چشمای مهوش کرد و از روی صندلی افتاد و نقش زمین شد! یکی از دوستای آقای علیمحمدی که مست کرده بود بلند شد و فریاد زد بیلی کجایی؟! اسدتو کشتن! من هم نفهمیدم چی شد که یریدم یه گاز طولانی از لبای مهوش گرفتم به طوری که هر چی آقای علیمحمدی خواست جدامون کنه موفق نشد. تو همین هیر و ویر اسد که حالش  جا اومده بود،انگار که اتفاقی نیفتاده باشه  یا شد و اسکناس پنج‌تومنی رو که از تو جیبش ییدا کرده بود داد به بانو مهوش و گفت عید شمام مبارک! بانو مهوش که تازه دوزاریش جا افتاده بود دستی به سر اسدالله و من کشید و با لب ورقلمبیده ای که براش ساخته بودم رو به من کرد و گفت ای ناقلا تو هم که خوب عیدی به من دادی . بعد هم رفت روی سن و شروع کرد به خوندن : این لبم کجه؟ و اسد و من جواب دادیم کی می گه کجه؟...مال کرجه ؟ ...کی می گه کجه؟!...

دلم می خواست بهش بگم عیدی شمام حرف نداشت اما روم نشد! لب های بانو مهوش بهترین عیدی بود که در عمرم گرفتم و آن گاز طولانی خاطره‌انگیزترین عیدی  بود که به دیگری می‌دادم. هنوز بعد از این همه سال گرمی لبهاش رو  روی پوزه م  حس می‌کنم.»

در پایان سال نو را به هموطنانم، در سرتاسر جهان، خانواده‌ی عزیزم که سال‌هاست بی من کنار سفره هفت‌سین می‌نشینند، دوستان مهربانم، همکاران گرام بلاگ‌نیوز و بلاگرهای عزیز تبریک می‌گویم و برای‌ همگی شادی و سلامتی جاودانه آرزو دارم. 

<strong>  ییام های  زیر برای این یادداشت نوشته شده:</strong>

نویسنده:مش قاسم 

سلام.سال نو مبارک. به اسدالله خان هم از طرف ما یک عید مبارکی هدیه بدهید. خاطره قشنگی بود./اسد و من : عید شما هم مبارک! اسد را اینطور صدا نزنید که زهره ترک می شود. یاد جریان دایی جان نایلئون می اندازدش.

نویسنده:عبدالقادر بلوچ

بیلی گرامی خواستم با عمه جان خدمت برسم اما هم اسد را داری و هم مطالبی می نویسی که گل آقایی ها را در معذوریت می گذاری. گذاشتمش لب چاه جمکران کمی برای ناموست دعا کند که حالتت متحول بشود. بزنم به تخته عکسهای مصاحبه ات را که دیدم فکر کردم بیخودی چرا مزاحم محول الاحوال بشویم. احوالات تو که خیلی خوش تیپ است./اسد و من: سلام قادر جان عید خودت و عمه جانت مبارک باد. اسد هم از دور صورت شما و عمه جان را می بوسد. در ضمن خوش تییی را که دیدید اسد بود نه من.. راستی آقا شما عمه ندارید؟

نویسنده: خیابان شماره ۱۱

کری پس امن جای لبی که روی صورت مهوش پیداست کار توی لر بوده؟ بابا دمت گرم! پاینده باشی کری!/اسد و من: سلام. بله مهوش لر بود.اما کی گفت من لرم! اون اسد است نه من!

نویسنده: عمو اروند

خوب می‌شد این بخش را از زبان اسد نقل می‌کردند.

]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سگ‌ها، میمون‌ها و مگس‌ها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.freelantern.com/blog/2007/03/post_28.php" />
   <id>tag:www.freelantern.com,2007:/blog//1.106</id>
   
   <published>2007-03-26T07:17:34Z</published>
   <updated>2007-05-23T18:14:41Z</updated>
   
   <summary>من خيلى عاشق کتاب‌ و مطالعه هستم. البته منظورم از مطالعه مثل احمدى‌نژاد خواندن نامه و گزارش و … نيست، که راستش چندان علاقه‌اى هم به آن ندارم. موضوعی هم هست که همیشه وقتی سرانه‌ی پایین مطالعه در ایران را...</summary>
   <author>
      <name>نیما قدیمی</name>
      
   </author>
         <category term="اجتماعی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.freelantern.com/blog/">
      من خيلى عاشق کتاب‌ و مطالعه هستم. البته منظورم از مطالعه مثل احمدى‌نژاد خواندن نامه و گزارش و … نيست، که راستش چندان علاقه‌اى هم به آن ندارم. موضوعی هم هست که همیشه وقتی سرانه‌ی پایین مطالعه در ایران را با سرانه‌ی مطالعه در ژاپن و اروپا مقایسه می‌کنند، به نظرم می‌رسد که آیا این آمار و رقم‌ها شامل مطالعه‌ی فنی متخصصان برای به‌روز بودن در کار و حرفه‌شان هم می‌شود یا نه. من خودم وقتی را که صرف مطالعه‌ی مشخصه‌ی فلان باس سریع یا فلان پروتکل ارتباطی می‌کنم، بخشی از کارم که برای گذران زندگی‌ام به آن می‌پردازم می‌دانم و منظورم از مطالعه البته این هم نیست. با این وصف هم هنوز خودم را کتاب‌خوان به معنی مصطلح نمی‌دانم، یا دست کم فکر می‌کنم با خیلی از کتاب‌خوان‌ها فرق می‌کنم؛ چرا که چندان علاقه و بیشتر بگویم وقتی برای مطالعه‌ی نوشته‌‌های ادبی و فرض کنید داستان و رمان ندارم. گرچه بعضی رمان‌ها که خوانده‌ام بی‌اغراق تأثیر عمیق‌تری از بسیاری کتاب‌های فلسفی و اجتماعی بر من داشته‌اند. یکی از آن‌ها که سال‌ها پیش به امانت از دوستی گرفته بودم و بعدها هرچه گشتم نتوانستم حتا نسخه‌‌ای دست دوم از آن پیدا کنم رمانى بود با عنوان «سالار مگس‌ها» که اگر درست به خاطرم مانده باشد نویسنده‌اش در جنگ جهانی (اول یا دوم؟) و در سن بیست و دو سه سالگی کشته می‌شود و بعدها البته جایزه‌ی نوبل دریافت می‌کند. پایان داستان به نظرم خوش‌بینانه بود و البته این‌جا قصد ندارم در مورد این دیدگاه‌ام بحث کنم. آن‌چه اما داستان را تا این حد در ذهن من ماندگار کرده تصویر بسیار روشنی بود که نویسنده از آن‌چه من به ناچار «فطری بودن جنگ» می‌نامم، ارایه می‌کرد.

      با توصیفی که از نوع مطالعه‌ام کردم فکر نمی‌کنم لازم باشد اضافه کنم اهل فیلم هم نیستم و با این‌که انگار فیلمی هم بر مبنای آن رمان ساخته‌اند؛ من ندیده‌ام. راستش بهترین تفریح من در تعطیلات - از جمله از نوع نوروزی‌‌اش - مطالعه است. اما گاهی فیلمی که به بهانه‌ی نشان دادن تقابل خیر و شر -نارنيا- و برای بزرگ‌سالان پخش می‌شود و از قضا(!) توجه پسر خردسال‌ام را جلب می‌كند؛ من هم کم و بیش صحنه‌هایی از آن را می‌بینم و … و فکر می‌کنم انگار همه قبول دارند که جنگ فی‌نفسه شر است اما ممکن است در شرایط ویژه‌ای، شر لازم شود. از دید بعضی اما جنگ شر نیست، بلکه خیر است ولو آن‌که خیری خطرخیز باشد … 

گرچه گاهی با این پسر خردسال بحث‌های فلسفی هم می‌کنیم اما خوب بیشتر باید برای‌اش داستان بخوانم … به «پرونده‌ی میمون حقه‌باز» از سرى داستان‌های «هنک سگ گاوچران» رسیدیم. بعضی داستان‌های قبلی را که برای‌ا‌ش می‌خواندم با خودم فکر می‌کردم که شاید بعضی قسمت‌ها بعد ازاین اجازه باز نشر نگیرند ولی این یکی خیلی فکرم را درگیر کرده!

«خب، نمی‌دونم. مطمئنی اونا کامیونای حمل دام بودن؟» 
«البته که کامیون حمل دام بودن. چه کامیون دیگه‌ای از این جاده رد می‌شه؟»
«نمی‌دونم، هنک، اما همه‌جاشون رو رنگ کرده بودن - یه جوری شبیه کامیونای سیرک بودن.»
«چرند نگو. این دور و ورها سیرک نداریم، پس کامیون سیرک هم نداریم. تموم اون عکسایی که روی بدنه‌ی اونا کشیده بودن برای گمراه کردن من و تو بوده که بهشون پارس نکنیم. اما دیدی که فایده نداشت.»
… 
می‌بینید که هنک گرفتار توهم توطئه است. در ادامه‌ی داستان وقتی از جعبه‌ای که از یکی از کامیونا به بیرون پرت شده یه میمون می‌آد بیرون، هنک که همیشه خودش رو یک مقام امنیتی می‌دونه، به خاطر فرمان‌بری بی‌چون و چرای میمون کم‌کم اعلام سلطنت می‌کنه و از میمون برای سرکوب مخالفان استفاده می‌کنه:

گلوی مبارک را صاف کردیم و به جماعت ماکیان که حالا داشتند با دقت ما را تماشا می‌کردند نگاه کردیم.
«برای شما پیامی داریم: شما همه‌ موجوداتی پست هستید و نباید سر راه ما ازدحام کنید. آن مرغ‌هایی که دستورات ما را اطاعت نکنند با فرمانده‌ی محافظان ما سر و کار خواهند داشت. حالا برویم، میمون.»

میمون اما در سرکوب‌گری‌های‌اش کم‌کم خودسر می‌شود و بالاخره با استفاده از همان حربه‌ای که دراور سگ شورشی -که مقام‌اش را حالا میمون گرفته بود- ساکت کرده بود، موفق می‌شود بر هنک هم مسلط شود و حالا خودش ادعای شاهی می‌کند …

پسرم دیگر خوابیده است و من چهره‌ی معصوم‌اش را که در خواب می‌بینم فکر می‌کنم من هم خیلی بزرگ‌تر از اون نبودم که جنگ شروع شد. 

ــــــــــــــــــــــــــــــ

مطلب بالا رو بعد از اعلام حمايت خاص آقاى خامنه‌اى از دولت نهم در پيام نوروزى‌اش نوشته بودم ولى منتظر ماندم تا ببينم بالاخره احمدى‌نژاد به شوراى امنيت مى‌رود يا نه که خوش‌بختانه نرفت، گرچه بالاتر از سياهى که ديگر رنگى نيست …
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سال نو - سرودی خوش</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.freelantern.com/blog/2007/03/post_27.php" />
   <id>tag:www.freelantern.com,2007:/blog//1.105</id>
   
   <published>2007-03-20T18:02:52Z</published>
   <updated>2007-05-23T18:14:41Z</updated>
   
   <summary>چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش &amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbspکه دســت افـشـــان غزل خوانـیـم و پاکوبان ســــر انــدازیم بهشـــــــت عدن گــــــرخواهـی بیــا با مــا به میخــــانه &amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbsp&amp;nbspکه از پای خمت یکـــســر به حوض کــوثر در اندازیم فرارسیدن نوروز و...</summary>
   <author>
      <name>Ali</name>
      
   </author>
         <category term="عمومی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.freelantern.com/blog/">
      <![CDATA[<strong><center>چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش

&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbspکه دســت افـشـــان غزل خوانـیـم و پاکوبان ســــر انــدازیم

بهشـــــــت عدن گــــــرخواهـی بیــا با مــا به میخــــانه

&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbsp&nbspکه از پای خمت یکـــســر به حوض کــوثر در اندازیم</center></strong>

فرارسیدن نوروز و سال نویِ خورشیدی را به تمام دوستان تبریک می‌گویم و برای تمام دوستان سالی خوش آرزو می‌کنم. ]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>صلح یک امر ضروری است</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.freelantern.com/blog/2007/03/post_26.php" />
   <id>tag:www.freelantern.com,2007:/blog//1.104</id>
   
   <published>2007-03-12T17:16:05Z</published>
   <updated>2007-05-23T18:14:41Z</updated>
   
   <summary> نمى‌دونم هنوز هم تو آموزش نظامی هست یا نه. زمان ما بهش مى‌گفتن رزم شب. شب که خسته و کوفته از تمرين‌ها و کلاس اسلحه و تاکتیک اين‌قدر به خواب مى‌رفتى که حتا نای خواب دیدن هم نداشتی، ناگهان...</summary>
   <author>
      <name>نیما قدیمی</name>
      
   </author>
         <category term="اجتماعی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.freelantern.com/blog/">
       

نمى‌دونم هنوز هم تو آموزش نظامی هست یا نه. زمان ما بهش مى‌گفتن رزم شب. شب که خسته و کوفته از تمرين‌ها و کلاس اسلحه و تاکتیک اين‌قدر به خواب مى‌رفتى که حتا نای خواب دیدن هم نداشتی، ناگهان با صدای رگبار و انفجار و عربده بیدار مى‌شدى و باید خودت را برای چند ساعتی دویدن و جنگ و گریز آماده مى‌کردى. در این مورد (و لابد بعضی مورد های دیگه) اصل غافل‌گيرى برای مربى‌ها خیلی مهم بود ولی اگه به هر طریقی از قبل خبردار مى‌شدى که امشب رزم دارى، دست‌کم تپش قلبت وقتی که با صدای انفجار از خواب مى‌پريدى منظم‌تر مى‌بود!  

البته من که، قبل از اعزام به جبهه دو سه روزی بيش‌تر آموزش نظامی ندیدم و به عبارتی که پشت کارت پایان خدمت‌ام نوشته « … به خاطر خدمت بسیجی …» هیچ وقت دیگه هم این توفیق حاصل‌ام نشد؛ اما در جبهه وقتی که خط مقدم نبودیم برای حفظ آمادگی تا عملیات بعدی هر از چندی صابون این رزم‌هاى شبانه به تن‌مان مى‌خورد.  

      <![CDATA[برای من نوجوان که با شور و شوق نوافلاطونی -البته که آن روز‌ها این تعبیر را بلد نبودم- رفته بودم جبهه، سر در آوردن از چند و چون نقل و انتقال‌ها و تاکتيک‌ها و نقشه‌‌هاى نظامی نه جاذبه‌اى داشت و نه آسان بود؛ اما به مرور یاد گرفته بودم رزم شب‌ها رو درست پيش‌بينى کنم!! و مهم‌تر و البته نه فقط برای من، که همیشه از حال و هوای محیط مى‌شد نزدیکی عملیات رو پيش‌بينى کرد …
امیدوارم بعد از سال‌ها این حس در من اشتباه کرده باشه ولی انگار به جای وبلاگ تو پادگان هستم و دارم مى‌گم «بچه‌ها بوی عملیات مى‌آد» برای شما هم که از خارج اخبار رو دنبال مى‌کنيد این پيش‌بينى سخت نیست، ولی من اين‌جا در متن زندگی دارم آماده‌باش و حالت جنگی را با تمام وجود حس مى‌کنم. 
دیدم دوستان به<a href="http://gooshzad.blogspot.com/2007/02/blog-post_24.html"> پیشنهاد گوش‌زد</a> نوشته‌اند که اگر آمریکا به ایران حمله کند چه مى‌کنند. ابتدا مى‌خواستم به جای پرسش ایشان به این موضوع بپردازم که «وقتی آمریکا به ایران حمله کرد، چه خواهم کرد» که دیدم حرف زیادی برای گفتن ندارم، چه فکر نمى‌کنم کاری از دستم برآید. تمایل ندارم مثل پدرم مسؤول ستاد جنگ باشم و از آن‌جا که مطمئن‌ام جبهه‌اى در کار نخواهد بود، نگران این هم نخواهم بود که اگر خر سر پسرم را مثل من گاز گرفت، بخواهد به جبهه برود. اگر هم به سرش زد که مثل نوجوان‌هاى ژاپنی با هواپیما خودش را به ناوهای آمریکایی بزند، از آن‌جا که اندکی الکترونیک و مخابرات بلد هستم، براى‌اش توضیح خواهم داد که با تجهیزات جنگ الکترونیک موجود، هواپیمای انتحاری تو به گرد اون ناوها هم نخواهد رسید و با توجه به اين‌که او سن‌اش کم‌تر از اين‌ است که اين‌چيزها را ملتفت شود ادامه خواهم داد، حتا اگر پشه‌وار مزاحمت‌هايى براى عرصه‌ى سيمرغ‌اش فراهم کنی، برای آمریکا و جامعه جهانی توجیه اين‌که یک هیروشیما گرچه شر است، اما از آن‌جا که جلوی گسترش و ادامه شر بيش‌ترى را مى‌گيرد، ناگزیر است؛ خیلی سخت نبست. برایش توضیح مى‌دهم که ممکن است تو در اخلاق <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Deontological_ethics">فريضه‌گرا</a> باشی، اما طرف مقابل‌ا‌ت <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Consequentialism">نتيجه‌گرا </a>ست و معتقد است برای دست‌‌يابى به صلح باید جنگید …*
اما مثل اين‌که این گفتن‌ها و توضیح دادن‌ها هیچ اثری ندارد، پس اجازه دهید به همان نوستالژی زمان جنگ کلاسیک خودمان برگردم و حالا که عملیات نزدیک است، وصيت‌نامه‌‌اى بنویسم:
…و به شما مردم غیور و شهید پرور توصیه مى‌کنم که راه و خاطره شهیدان را فراموش نکنید و شما را به خدا بعد از دو جنگ ويران‌گر، به خودتان بیایید و بعد از عراق و آمریکا به کشور دیگری بهانه برای حمله به ایران ندهید …

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* تعبیر جنگ برای صلح را پوپر در مصاحبه با اشپيگل در آوریل ۱۹۹۲ به کار برده بود. من ترجمه این مصاحبه را چند سال پیش در کتابی با عنوان «زندگی سراسر حل مسأله است» از نشر مرکز  دیده بودم. 

برای لینک دادن به اصل یا ترجمه الکترونیک مصاحبه، چند صفحه‌اى باز کرده بودم که توجه هم‌کارم جلب شد. ازم پرسید ابن عکس کیه. من هم گفتم پوپر. پرسید «کی هست؟» با شناختی که از او داشتم هم انتظار نداشتم بشناسد‌اش و تو ذهن‌ام دنبال ساده‌ترين راه برای معرفى‌اش مى‌گشتم. گفتم یه فیلسوف مطرح معاصر که چند سال پیش فوت شده. گفتم برای اين‌که به نقش‌اش تو اين دوره پی ببری بد نیست بدونی اصلاح‌طلب‌ها به نوعی شاگردهاى سروش بودند و سروش هم خیلی تحت تأثیر ایشان بوده. با بهت و حیرت ازم خواست اول جمله را تکرار کنم. گفتم «اصلا‌ح‌طلبا!» و اين‌بار در کمال تعجب من پرسید «کیا هستن؟ هنوز هم هستن؟!» ساده‌ترين چیزی که به ذهنم رسید این بود که بگم «خاتمى‌اينا!» از نگاه‌ا‌ش مى‌شد فهمید که دیگه روش نشده بپرسه «خاتمی کیه؟!!»  

یه وقت فکر نکنید تو یه مرغ‌دارى کار مى‌کنم یا این هم‌کارم یه کارگر فصلی ساختمانی باشه‌ها. از عکس <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Claude_Shannon">شانون</a> که روی ميزش گذاشته مى‌شه فهمید که تحصيل‌کرده است و این بی خبری مطلق‌اش که متأسفانه فکر مى‌کنم پدیده‌ی فراگیری تو جامعه‌ی ما باشه -حتا بین تازه فارغ‌التحصيل‌هاى دانشگاه-  مثل آب سردی بود که بعد از نوشتن مطلب بالا روی من ریخته باشن. به قول امام علی « شقشقة هدرت …»  

به هر حال، اگه اون مصاحبه رو ندیده باشید هم راحت مى‌تونيد روی اینترنت پیدا کنید ( با عنوان‌هايى شبیه اين‌که طرف‌داراى پوپر ببینن!) به جاش مطلب زیر را از سخنرانی وی به مناسبت دريافت نشان صلح<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Otto_Hahn"> اتو هان</a> در سال ۱۹۹۳، باز از همان کتاب نقل مى‌کنم:

«صلح یک امر ضروری است. شاید به خاطر صلح باید مدت زیادی جنگید و از آن دفاع کرد. ما باید خود را برای آن آماده کنیم. هم‌چنان که باید آماده‌ى ارتکاب خطا از سوی خود و سازمان ملل باشیم. اما خوش‌بين بودن یک وظیفه است …»]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>گفتگوى وبلاگى با اسد عليمحمدى (بخش دوم)</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.freelantern.com/blog/2007/03/post_25.php" />
   <id>tag:www.freelantern.com,2007:/blog//1.100</id>
   
   <published>2007-03-07T10:51:08Z</published>
   <updated>2007-05-23T18:14:41Z</updated>
   
   <summary>اسد جان اجازه بده بخش دوم گفتگو را با موضوعى شروع کنم که مدتى جنجال زيادى بين بلاگرها به پا کرد، به نظر تو يک بلاگر بابت کارى آماتور يا نيمه‌حرفه‌اى که تحت نام وبلاگ‌نويسى انجام مى‌دهد، مى‌تواند از اين...</summary>
   <author>
      <name>پارسا صائبى</name>
      
   </author>
         <category term="گفتگوى وبلاگى" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.freelantern.com/blog/">
      <![CDATA[<a href="http://bp0.blogger.com/_biATB5qFdQM/Re4zjqeWbSI/AAAAAAAAABU/dZWlH3gyGhg/s1600-h/Assad_Alimohammadi_2.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5039021720864189730" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_biATB5qFdQM/Re4zjqeWbSI/AAAAAAAAABU/dZWlH3gyGhg/s320/Assad_Alimohammadi_2.jpg" border="0" /></a><strong>اسد جان اجازه بده بخش دوم گفتگو را با موضوعى شروع کنم که مدتى جنجال زيادى بين بلاگرها به پا کرد، به نظر تو يک بلاگر بابت کارى آماتور يا نيمه‌حرفه‌اى که تحت نام وبلاگ‌نويسى انجام مى‌دهد، مى‌تواند از اين و آن دستمزد بگيرد يا نه؟ اگر اخبار را پيگيرى کرده باشى حتماً خبر دارى که مايکروسافت هم نسخه اى از ويندوز جديد ويستا براى چند بلاگر فرستاده است تا عملاً کار خودش را تبليغ کند، آنگونه که در خبرها آمد، تعدادى از بلاگرها - که هيچکدام هم ايرانى نبودند- هديه مايکروسافت را برگرداندند. از اين واقعه گريزى مى زنم و مى‌پرسم اساساً باز شدن پاى پول به وبلاگستان فارسى خودمان را چگونه مى‌بينى؟</strong><br /><br />طوری پرسشت را مطرح کرده‌ای که آدم از ترس موهای بدنش سیخ می‌شود. واقعا نمی‌دانم منظورت از باز شدن پای پول به وبلاگستان فارسی چیست؟ اگر اشاره‌ات به داشتن درآمد از طریق وبلاگ است، مثلا گرفتن آگهی و یا پیدا کردن اسپانسر و این چیزها خب بحث دیگری است که می‌شود به آن پرداخت.<br />]]>
      <![CDATA[<br /><strong>منظورم را سعى مى‌کنم بهتر توضيح بدهم. گاهى بلاگرها در وبلاگ خود امکان تبليغات هم فراهم مى‌کنند، منظور اين نيست. گاهى بلاگرها سايتى مى‌زنند و تبليغاتى براى آن سايت راه مى‌اندازند، باز هم آن مد نظر ما نيست در اين موضوع. گاهى بلاگرها براى همديگر نوشابه باز مى‌کنند مثل کارى که احتمالاً الان بنده و جنابعالى داريم انجام مى‌دهيم! اينها همه هنوز در مرحله دوستى و مودت وبلاگى است اما گاهى هست که به عنوان مثال از يک منبع قدرتمند خارج از وبلاگستان به شما مى‌گويند بيا در اين مورد تحليل وبلاگستانى کن و فلان‌قدر پول بگير يا مى‌گويند چند وبلاگ را مانيتور کن و طنزنوشته‌اى بنويس و پولش را بگير. يا اينکه چند وبلاگ نمونه را معرفى کن و ما دعوتت مى کنيم به فلان جا و مهمان ما هستى در فلان جشنواره. کارى به اينکه اين پول‌ها از کجا مى‌آيند نداريم. ضمن اينکه اين را هم نمى‌گويم که اينکار کفر يا به قول علما ذنب لايغفر است، من نظر خودم را در اين مورد گفته‌ام و باز خواهم گفت اما مى‌خواهم ببينم نظر تو در اين مورد چيست و اينکار يعنى فيد کردن پول و از آن طرف ارتزاق از کارى ذوقى و غير‌حرفه‌اى يا نيمه‌حرفه‌اى چه تاثيراتى مثبت و منفى دارد؟</strong><br /><br />ظاهراً تو با گرفتن آگهی و خیلی چیزهایی که نام برده‌ای مخالفتی نداری، من‌هم آدم سخت‌گیری در این حوزه‌ها نیستم. وبلاگستان به نوعی آئینه‌ی تمام نمای جامعه ایران است. من که چیزهای زیادی آموخته‌ام و حتى باورکن گاهی که در وبلاگستان قدم می‌زنم انگار در خود خود ایران زندگی می‌کنم. اصلا بگذار داستانی برایت تعریف کنم که امیدوارم پاسخ به پرسش تو در آن نهفته باشد. انتخابات اخیر ریاست جمهوری ایران که یادت هست. همان موقع پرسش شرکت در انتخابات را در وبلاگم <a href="http://mebaily.com/1384/03/post_68.html" target="_blank">مطرح</a> کرده بودم ( آیا در انتخابات شرکت می‌کنید؟) که بی‌بی‌سی هم گزارشی از آن داده بود. دوستان زیادی در اين نظرخواهی شرکت کردند و مفصل نظرشان را نوشتند. در این گیرودار از ایران کسانی با من تماس گرفتند و پیشنهاد چشم‌گیری دادند. از من خواستند که پوستر تبلیغی یکی از کاندیداها را در وبلاگم بگذارم و اگر از آن کاندید در وبلاگم پشتیبانی کنم رقم پیشنهادی بالاتر می‌رود. پول زیادی بود. زندگی من‌هم که ناپلئونی می‌گذرد. آدم وسوسه می‌شد. به آن‌ها پاسخ دادم آدرس را عوضی آمده‌اید و تمام شد. دیدم من با انتخابات غيردموکراتیک جمهوری اسلامی از بیخ و بن مخالفم، دیدم همه این کاندیداها دستی در ویران کردن ایران داشته‌اند و دیدم نه که خودشان فروشی هستند فکر می‌کنند همه را می‌توان خرید. می‌دانی پارسا، یکی از کارهای سخت و دشوار در جهان امروز، شرافتمندانه زیستن است.<br /><br /><strong>به نظر تو يک بلاگر تا چه حد مى‌تواند وارد يک تشکيلات سياسى و حزبى شود؟ آيا از ديد تو مرزى براى اين کار وجود دارد يا نه؟</strong><br /><br />خودت بهتر می‌دانی که احزاب یکی از پایه‌های اصلی و اساسی دموکراسی است من نمی‌دانم آیا می‌شود آدم طرفدار آزادی باشد و درعین‌حال مخالف احزاب. البته ما ایرانی‌ها چندان اهل تشکل و تحزب نیستیم که یکی از دلایلش برمی‌گردد به بدبینی ما به احزاب سیاسی ایران، حال آنکه ما همیشه در نگاه به احزاب از این نکته غافلیم که اصولا سازمان‌های منتقد قدرت حاکم، بویژه نیروهای چپ در جامعه ایران همیشه تحت فشار و یا منع بوده‌اند و ناچار تن به زندگی مخفی و زیرزمینی داده‌اند. خب در چنىن کیفیتی طبیعی است که سانترالیسم رشد می‌کند. روی برنامه و نظرگاه حزب، بحث و نقدی توسط اعضا و مهم‌تر افراد خارج از حزب صورت نمی‌گیرد. در چنین شرایطی امکان صیقل خوردن نیست و بی‌شک ضریب خطا و انحراف و اشتباه بالا می‌رود. از طرفی ایدئولوژیک بودن، تفکر قبیله‌ای، رفیق‌بازی و... به این بدبینی هم دامن زده است. خلاصه اگر برای ایران دموکراسی می‌خواهیم باید حضور احزاب را برسمیت بشناسیم و عضو شدن در هر تشکل حزبی را حالا می‌خواهد طرف بلاگر باشد یا هنرپیشه سینما عیب ندانیم و اگر احساس مسئولیت می‌کنیم، برنامه آنها را نقد کنیم. من خودم عضو هیچ گروهی نیستم ولی اگر زمانی حزبی حرف درستی زد حتما پشتیبانی خواهم کرد. باید به شعور دیگران احترام گذاشت و تنوع را در عمل اجتماعی افراد پذیرفت و جوی را فراهم کرد که اگر بلاگری عضو حزبی بود پنهان‌کاری نکند و راحت بنویسد: من عضو فلان حزب هستم و از برنامه و مواضع حزبش دفاع ‌کند. در این حالت گفتگو با جنین آدمی خیلی آسان‌تر است تا کسی که با چند زبان حرف می‌زند.<br /><br /><strong>اسد جان به سبک مسعود بهنود بد نيست ازت بپرسم، روز بيست و دو بهمن سال پنجاه و هفت کجا بودى؟</strong><br /><br />داشتیم انقلاب می‌کردیم. آه! اگرملت با این انقلاب به آزادی و عدالت اجتماعی می‌رسید، امروز من با افتخار از فعالیت‌هایم در آن روزهای پرهیجان که شاید بهترین لحظات زندگی‌ام بود، برایت ساعت‌ها حرف می‌زدم اما افسوس! نه! گفتن ندارد!!<br /><br /><strong>به نظر تو چطور شد که اينطور شد؟</strong><br /><br />در مورد این‌که چرا اینطور شد در این ۲۸ سال اخیر مطالب بسیاری نوشته و منتشر شده است و هر فرد و گروهی از ظن خود این موضوع را بررسیده است. برخی از فعالین سیاسی و احزاب هم به نقد عملکردشان در انقلاب بهمن پرداخته‌اند که اگر اینطور می‌کردیم آنطور نمی‌شد و برعکس، به نظرمن بزرگترین و تنها اشتباه ما این بود که «انقلاب» کردیم. بقیه‌ی حرف‌ها توجیه و قصه ننه‌کلثوم است. شما ببینید تمام انقلاب‌های جهان به استبداد و سرکوب ختم شده، حتا انقلاب کبیر فرانسه و ما از تاریخ نیاموختیم. فکر می‌کنی اگر حزب توده قدرت را تسخیر می‌کرد چه می‌شد؟ چیری مثل افغانستان نورمحمد ترکی، حفیظ‌الله امین یا ببرک کارمل و در بهترین حالتش می‌شدیم رومانی. چریک‌های فدایی هم اگر توده‌ای نمی‌شدند یک کوبای جدید به جغرافیای جهان اضافه می‌کردند. مذهبی‌ها را هم که ۲۸ سال است می‌ببینیم چه تاجی به سر ایران زده‌اند. اگر این دوستان به این نتیجه برسند که انقلاب ایران از بیخ و بن اشتباه بود، راه آینده را هموار کرده‌اند.<br /><br /><strong>خوب فعلاً که در حال و هواى سياست هستيم، اين را هم بپرسم که آينده بحران هسته‌اى را چطور پيش‌بينى مى‌کنى؟</strong><br /><br />پیش‌بینی کار دشواری است اما این را مطمئنم که آمریکا و اروپا اجازه ساختن بمب اتمی را به جمهوری اسلامی نخواهند داد. اگر چه این دو در بعضی مسایل جهانی با هم اختلاف و حتا تضاد دارند ولی در این یک مورد مخصوصاً کوچکترین مشکلی با هم ندارند و تا آخر خط خواهند رفت. آخر خط را هم همه می‌دانیم. حمله نظامی و به خاک و خون کشیدن ایران. بنابراین جلوگیری از وقوع چنین فاجعه‌ای وظیفه همه کسانی است که قلبشان برای میهن عزیزمان می‌طپد. این را هم بگویم چنانچه نیروهایی خیال می‌کنند که اصلاح‌طلبان مخالف ساختن بمب اتمی هستند، در اشتباه محض‌اند. حتما بخاطر داری وقتی احمدی‌نژاد اعلام کرد دانشمندان مسلمان موفق به غنی‌ساری اورانیوم شده‌اند، قبل از او رفسنجانی برای ثبت این ظاهراً افتخار اسلامی به نام خودش پیش‌دستی کرد و در مصاحبه با ... دقیقا یادم نیست، احتمالا روزنامه‌های عربی خبر را افشا کرد. بعد هم اصلاح‌طلبان شروع کردند به آه و ناله و گله‌گزاری که نقش دولت‌های قبلی از جمله محمد خاتمی در این موفقیت بزرگ نادیده گرفته شده، می‌بینی ما واقعا با مشتی ریاکار طرفیم که دارند ایران را بطرف دره هولناک نابودی هل می‌دهند.<br /><br /><strong>اما چه کارى اين وسط از دست ما برمى آيد که از وقوع فاجعه جلوگيرى کنيم؟ چه راهکار عملى پيشنهاد مى‌کنى؟</strong><br /><br />جناب پارسا تو هم خوب داری تلافی می‌کنی، قرار بود از ما سئوال سخت نپرسی! این‌که چه کاری از دست ما برمی‌آید نمی‌شود و نمی‌توان یک نسخه عمومی پیچید. تازه به قول ملاحسنی کانادایی خودمان، در این مقوله هم بین علما اختلاف نظر هست. بیشتر کسانی که دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای را محکوم می‌کنند اول و مقدمتاً می‌گویند تکنولوژی هسته‌ای حق ماست ولی بمب اتمی بد است. حال عده‌ای از جمله خود من مخالف تاسیسات هسته‌ای حتا برای استفاده از انرژی بقول معروف صلح‌آمیز هستیم که نه تنها ایران، شامل همه کشورهای جهان می‌شود. همین چندسال پیش سوئد با آن تکنولوژی پیشرفته یکی از نیروگاه های هسته‌ای‌اش را که نزدیک مرز دانمارک بود برای همیشه بست البته نه داوطلبانه و به دلخواه که یک مبارزه سی، چهل ساله طرفداران محیط زیست و مخالفین انرژی هسته‌ای در کشور خودشان و دانمارک مجبورشان کرد تا تسلیم شوند. دیگرانی هم که اتفاقا تعدادشان کم نیست می‌گویند بجای فشار به جمهوری اسلامی باید آمریکا و اروپا را وادار کرد تا دست از تحریم و احتمالا حمله نظامی بردارد. حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را. یکی نیست به این دوستان بگوید غرب سالهاست دارد با ایران مذاکره می‌کند و برای جلوگیری از تشدید بحران بارها حسن‌نیت خود را نشان داده و این را همه‌ی دنیا فهمیده‌اند. برای‌شان بسته فرستادند، چشمک زدند، ناز هر نکره‌ای را خریدند اما مسئولین ایرانی معتقدند مرغ یک پا دارد. می‌بینی پارساجان درد یکی دو تا نیست. حرف از سرنوشت و هستی ملتی است که مشتی بی‌مسئول دارند روی آن قمار می‌کنند. و حالا تو در میان این همه اختلاف نظر از من می‌پرسی چه راهکار عملی پیشنهاد می‌کنم! تازه اگر راهکاری هم پیشنهاد کنم با این همه تضاد و اختلافی که نام بردم، به نظرت خنده‌دار نمی‌آید؟<br /><br /><strong>من شرمنده‌ام! ببين تو خودت هم هى سوژه مى‌دهى به من! خوب پس از مسائل و موضوعات سياسى بياييم بيرون، که گفتگو هم فقط سياسى نشود. اسد جان کلاً اين وبلاگستان امروز را - با هر تعريفى که پيش خودت از وبلاگستان مدنظر دارى و هرتعداد وبلاگ که مى‌خوانى - با وبلاگستان دو سال پيش بخواهى مقايسه کنى، آيا تغييرى در آن مى‌بينى؟</strong><br /><br />بله وبلاگستان نه تنها نسبت به دوسال پیش که در مقایسه با چندسال گذشته نیز، از لحاظ کیفی و کمی رشد مثبتی داشته است. شما نگاه کنید رادیو زمانه خود را رادیوی وبلاگستان می‌داند و اکثر کسانی که در تولید برنامه‌های این رادیو شرکت دارند، بلاگر هستند. رادیو فردا بعد از تعییراتی که در سایت‌شان دادند، بخشی را هم به مطالب وبلاگ‌ها اختصاص داده است. بی‌بی‌سی هم همینطور، سایت‌های دولتی هم گوشه چشمی به وبلاگ‌ها دارند، حتا روزنامه‌ها. این‌ها همه نشانه‌ی رشد کیفی وبلاگستان است که توانسته در این مدت کوتاه عمرش، در حوزه فرهنگ جایگاه شایسته‌ای پیدا کند وگرنه این‌همه مورد توجه قرار نمی‌گرفت. به لحاظ تولید کار هم محیط بسیار فعالی است. موضوعی نیست که بلاگرها به آن نپردازند از محیط زیست گرفته تا تاریخ، فرهنگ، ادبیات، موسیقی، سینما، سیاست، اقتصاد، حامعه و بسيار مطالب دیگر... به نظر من وبلاگستان در سال‌های اول مثل روستای کوچکی بود که همه همدیگر را می‌شناختند، به یکدیگر لینک می‌دادند و برای هم کامنت می‌نوشتند. در فرهنگ روستایی زبان غیرمستقیم و محافظه‌کارانه است. چرا که همه همدیگر را می‌شناسند و به هم احتیاج دارند به همین‌خاطر است که آنموقع کمتر درگیری و تشنج و نقد و نظر در وبلاگستان بود. امروز وبلاگستان به یک شهر بزرگ بی‌درو پیکر میماند، با تمام مشخصه‌های شهرهای بزرگ از جمله فرهنگ و زبان شهری که مستقیم است و رک و پوست‌کنده. خب شرط زیستن در چنین شهری پذیرفتن فرهنگ آن با همه‌ی شلوغی و نابسامانی‌های گاه آزاردهنده آن است اگر کسی بخواهد اینجا فرهنگ روستایی‌اش را حفظ کند، در دراز مدت دچار افسردگی و اختلال روحی و روانی می‌شود. بی‌جهت نیست برخی از بلاگرهای قدیمی که آن زندگی روستایی را تجربه کرده‌اند، گاهی غرق نوستالژی دوران آرام و بی‌تشنج آنروزها می‌شوند و اگر مطالبشان را در این مورد خوانده باشی از آن دوره با واژه‌های صفا، صمیمت، دوستی‌ها، رابطه‌های محکم، همبستگی و دلبستگی یاد می‌کنند و حال و هوای وبلاگستان امروز را وحشتناک می‌دانند. حال آن‌که خوب می‌دانیم هر پدیده‌ی ایستا بعد از مدتی بوی گند می‌گیرد.<br /><br /><strong>تحليل جالبى است و راهگشا. اما فکر نمى‌کنى که تشنج بين بلاگرها قبلاً بيشتر بود؟ مثلاً در گذشته تنشها و دعواهاى بين وبلاگنويسان مشهور وسعت و شدت بيشترى داشتند و پاى کسان ديگرى را هم به ميان مى‌کشيدند. نظرت چيست؟</strong><br /><br />ببین اولاً اختلاف شخصی چهارپنج نفر بلاگر را، که علناً به روى هم شمشير مى‌کشند و در حد توهین به یکدیگر پیش می‌روند، نباید به حساب وبلاگستان گذاشت. این کار چندان منطقی به‌نظر نمی‌رسد. دوم اينکه بکاربردن عنوان «تشنج در وبلاگستان» بخاطر دعواها و تنش‌های این آدم‌ها که تعدادشان از انگشتان دو دست هم کمتر است، خطایی است که برخی دوستان مرتکب می‌شوند. این نوع نمایش‌ها را شما در هر صنفی می‌توانید تماشا کنید. به نظر من در چنين مواقعی (هنگام دعواها) اهالی وبلاگستان باید هوشیارانه عمل کنند. نه وارد درگیری‌ها شوند و نه به طرفین دعوا لینک بدهند. کاری که ما در بلاگ‌نیوز می‌کنیم و دارد سنت می‌شود. ما به‌ این درگیری‌ها ابداً لینک نمی‌دهیم و اگر کسی هم این کار را بکند، لینکش بلافاصله حذف خواهد شد و این نه بخاطر دشمنی ما با آنها بلکه بخاطر احترامی است که برای خوانندگان بلاگ‌نیوز قائلیم.<br /><br /><strong>در اين دعواهاى اخير که ديده مى‌شود موضوعات امنيتى-اطلاعاتى هم محل نزاع شده و ظاهراً دوستان حاضرند اين رقابتها و شمشيرکشى‌ها را (به تعبير خودت) تا هر نقطه که جا دارد ادامه دهند ولو آتش در خرمن وبلاگستان بيندازند. نظرى هم هست که اين دعواها و جنگها فقط براى مطرح کردن خود و در کانون توجهات بودن است. تو چه فکر مى‌کنى و چقدر اين دعواها را که از سوى به سوى ديگر مى‌روند، واقعى مى‌بينى؟</strong><br /><br />راستش من چندان اهمیتی به این جنجال‌ها نمی‌دهم و علاقه‌ای هم ندارم که وارد جزئیات بیشتری بشوم. واقعیت این است که جمهوری اسلامی مثل تمام رژیم‌های ایدئولوژیک و مافیایی سعی می‌کند آدم‌های خودش را در تمام عرصه‌هایی که احساس خطر می‌کند، بکارد و این شامل وبلاگستان هم می‌شود.<br /><br /><strong>اسد عزيز، از بين وبلاگها، کدام‌ها را بيشتر و باعلاقه مى‌خوانى؟ اگر مى‌خواهى از آن وبلاگها نام نبرى، لطفاً مشخصات آنهايى را که بهشان علاقمند هستى نام ببر.</strong><br /><br />می‌دانی پارساجان، يکى از وحشتناکترین کارهایی که پدران و مادران ایرانی می‌کنند این است که از کودک‌شان می‌پرسند: «بابا را بیشتر دوست داری یا مامان؟» و بينوا کودک را در معذوریت اخلاقی قرار می‌دهند. معمولا کودک که از هر دو هشیارتر است در پاسخ می‌گوید: «هردورا دوست دارم» ولی مگر پدر و مادر به این راضی می‌شوند؟ زیر بدترین فشار روانی او را وادار می‌کنند که یکی را انتخاب کند. خب دست‌آخر کودک با اکراه مثلا می‌گوید: «بابا را بیشتر دوست دارم»، آنگاه بابا نگاهی پیروزمندانه به مامان می‌کند و انگار تخم دو زرده گذاشته است می‌گوید: «حالا دیدی! نگفتم من را بیشتر از تو دوست دارد». من تاکنون در بازی بهترین‌ها شرکت نکرده‌ام و تا امروز هم ننوشته‌ام کدام وبلاگ را اول می‌خوانم و کدام را آخر، وبلاگ‌های خوب و خواندنی فراوانند و من برای کار و زحمتی که این بچه‌ها می‌کشند ارزش و احترام قائلم. بله! ممکن است محتوای تولیدی خیلی از وبلاگ‌ها باب دندان من نباشند اما این دلیلی نمی‌شود که دیگران هم همین نظر را داشته باشند. من وبلاگ‌نویسی را کاری در قلمرو هنر می‌دانم چرا که بلاگر می‌نویسد، یعنی تولید و آفریدن در واقع آنچه در وبلاگ نوشته می‌شود بازتاب ذهنی نویسنده آن است. وبلاگستان پر است از نوشته‌های ناب، در یک‌کلام باغی است رنگارنگ و متنوع که دارد کم‌کم کشف می‌شود. انگار باز چانه‌ام گرم شد. دارم سعی می‌کنم برای پرسشت پاسخی پیدا کنم. این اصطلاح «وبگردی» را خیلی دوست دارم. من اگر وقت کنم وبگردی‌ام را معمولا از لینک‌هایی که در «بيلى و من» است آغاز می‌کنم یعنی روی وبلاگ‌هایی که آپدیت کرده‌اند، کلیک می‌کنم و بسراغ‌شان می‌روم. اگر چه اخیرا تنبل شده‌ام و کمتر کامنتی برای این دوستان می‌نویسم. لینک‌ وبلاگ‌هایی هم که در بلاگ‌نیوز داده شده، بنا به وظیفه‌ای که دارم حتما می‌خوانم و از این طریق با وبلاگ‌های بسیار با ارزشی آشنا شده‌ام. در پایان این وراجی بگویم که حوزه علاقه من، ادبیات، موسیقی، فرهنگ و سیاست است.<br /><br /><strong>به شوخى سوال کنم که حالا پس ما باز در مورد هاکى در وبلاگ خود بنويسيم، اشکال ندارد ديگر؟ بگذريم. اما مساله اينجاست که در اين سو و آنسو رسانه‌ها و مراکز فرهنگى که بيرون وبلاگستان هستند، معطل نمى‌مانند و دنبال انتخاب وبلاگ برتر و بهره بردن از اين فضا براى تبليغ کار خود مى‌روند. (موضوع به انتخاب وبلاگ برتر هم منحصر نيست و به قول تو «بحثى درازدامن» مى‌شود) آنهم با معيارها و روشهاى اجرايى غيرمنطقى و عجيب‌وغريبى که در اين ميانه جز دامن زدن به بى‌اعتمادى و بدبينى ماحصلى براى وبلاگستان ندارند. يادم هست که در گفتگوى قبلى بين خودمان نيز اين مساله مطرح شد. خودت هم چندى پيش در يادداشتى پيشنهاد‌هايى مشخص در زمينه نحوه انتخاب وبلاگ برتر <a href="http://mebaily.com/1385/08/post_195.html" target="_blank">مطرح</a> کردى و فيدبکهايى هم گرفتى. الان در اين مقطع نظرت در اين زمينه چيست؟ آيا هنوز پيشنهاد خودت را عملى مى دانى؟ کارى مى‌شود کرد يا نه؟</strong><br /><br />مگر نوشتن از ورزش عیب و ایرادی دارد؟ خودم دنبال فرصتی هستم تا کمی از فوتبال دانمارک بنویسم. این را هم بگویم من تمام گزارش‌های ورزشی تو را می‌خوانم. یادم می‌آید چیزی هم به شوخی در بخش نظرات نوشتم. امیدوارم هرچه زودتر کامنت‌دونی وبلاگت را فعال کنی. اتفاقاً تو از آن دست بلاگرهایی هستی که خواننده را مرتب سورپرایز می‌کنی و این جالب است. به نظر من آدم نباید جوگیر شود و از خودش فاصله بگیرد. به همین بحثی که در وبلاگستان می‌شود که بلاگرها یک شخصیت مجازی دارند و یکی واقعی، کلی ایراد وارد است. اصولا اگر آدم ریگی به کفش نداشته باشد چرا باید با چند شخصیت کاذب زندگی کند؟ سر چه کسی می‌خواهد کلاه بگذارد؟ اگر آدم نخواهد همه‌جا، فرق نمی‌کند در محل کار، خانه‌اش، اینترنت با دوستانش همان‌که هست باشد این ریاکاری مطلق است و به نظرم ناپسند. بگذریم، انگار پرت شدم. من آن پیشنهاد انتخاب «وبلاگ‌های سال» و نه «وبلاگ‌های برتر» را زمانی مطرح کردم که دیدم چه رادیو دویچه‌وله و چه هرکسی خارج از وبلاگستان برتر‌ها را انتخاب کند، مورد ایراد و اعتراض بلاگرها از جمله خود تو قرار می‌گیرد. رضا شکراللهی هم به آن پست من لینک داد و نوشت: «پیشنهادی قابل تامل» بعد دیگر نه چیزی شنیدم و نه خواندم. این سکوت می‌تواند دو معنا داشته باشد. یا همه موافق‌اند یا گفته‌اند: «ولش کن طرف انگار بیکاره» کسی هم تاکنون طرحی را پیشنهاد نکرده است. من همچنان معتقدم این کار عملی است و خب طرح من هنوز خام است و می‌شود روی آن بطور دسته‌جمعی کار کرد حتا می‌توانم دوباره طرح را خلاصه، فرموله شده و دقیق‌تر بنویسم و آن را - وبلاگ خودم که فيلتر است - در وبلاگ یکی از بچه‌ها مثلاً خودت به بحث بگذاریم و اگر دوستانی طرح دیگری دارند، آن را بفرستند تا دستمان برای انتخاب بازتر شود. اگر دوستان معترض دلشان می‌خواهد وبلاگستان کار انتخاب بلاگرها را ساماندهی کند، باید آستین‌ها را بالا بزنند در غیر این‌صورت بگذارید سرمان را بیندازيم پایین و به کارمان برسیم. بقول ما لرها اجازه بدهيد نان و دوغ‌مان را بخوریم.<br /><br /><strong>اينکه مى‌گويى نيازمند يک اراده جمعى است بين تعدادى قابل قبول از بلاگرها. بايد ديد چقدر استقبال مى‌شود. اما بحث فوتبال کردى. آيا خودت هم گهگاه فوتبال بازى مى‌کنى يا نه فقط تماشا مى‌کنى؟ فوتبال ليگ برتر ايران چطور؟</strong><br /><br />بهرحال کاری است جدی و باید با خرد جمعی و مشورت به سامان رساندش، من هیچ تعصبی روی پیشنهادم ندارم و همین‌جا اعلام می‌کنم اگر دوستان به نتیجه‌ای رسیدند روی پشتیبانی، حمایت و کار من حساب کنند. حالا برگردیم به فوتبال، تو باورمی‌کنی تنها زمانی ذهنم آرام است که دارم فوتبال تماشا می‌کنم در آن وضعيت به هیج‌چیز فکر نمی‌کنم. نوعی استراحت مطلق یا دوپینگ روحی است برای من. از بچگی به این ورزش علاقه داشتم و مثل خیلی‌ها با توپ پلاستیکی توی زمین‌های خاکی با بچه‌های محل شروع کردم. بعدها تیمی هم درست کردیم به نام «گل سرخ» هنوز هم فلسفه انتخاب این نام بر من روشن نیست. شبهای تابستان هم تا دیرگاه توی خیابان گل کوچک بازی می‌کردیم، چه کار خطرناکی بود هرلحظه بخاطر عبور ماشین‌ها می‌بایست بازی را قطع می‌کردیم . بعلت این‌که کف پایم باندازه طبیعی قوس ندارد و در موقع دویدن نمی‌توانم سرعت داشته باشم در بازی‌ها بیشتر در خط دفاعی بودم و بعدها هم ترجیح دادم دروازه‌بان باشم. خاطره جالبی هم برایت تعریف کنم تا سطح فوتبالم بیاید دستت. در دانمارک چهار ماهی در یک های‌اسکول بودم که هرساله بین های‌اسکول‌ها مسابقه فوتبال برگزار می‌شد و خیلی هم جدی بود من هم طبق معمول دروازه‌بان تیم های‌اسکول خودمان بودم. مسابقه شروع شد و ما در بین ۱۲ تیم آخر شدیم. در مجموع ۱۱ تا گل خوردیم که من رکورد گل خوردن همه دروازه‌بان‌های تاریخ این مسابقات را شکستم و به‌نام خودم ثبت کردم.<br /><br /><a href="http://bp0.blogger.com/_biATB5qFdQM/Re4z_qeWbTI/AAAAAAAAABc/OkBUQKdOuns/s1600-h/assad_alimohammadi.JPG"><img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://bp0.blogger.com/_biATB5qFdQM/Re4z_qeWbTI/AAAAAAAAABc/OkBUQKdOuns/s320/assad_alimohammadi.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5039022201900526898" /></a><br /><br /><br /><strong>عجب پس تو هم دروازه‌بانى مى‌کنى اسد جان؟! مثل اينکه تو هم از استرس و دردسر خوشت مى‌آيد! نظرت راجع به بازى ميرزاپور که همشهرى شما هم هست چيست؟</strong><br /><br />ابراهیم میرزاپور یکی از گلرهای خوب ماست، اگر این‌طور نبود بعنوان دروازه‌بان اول تیم ملی انتخاب نمی‌شد. در بازی‌های جهانی آلمان بیشترین انتقادات متوجه او و علی دایی بود. انگار اگر این دونفر در ترکیب تیم ما نبودند، ایران حتما تا فینال می‌آمد و خب یا اول می‌شد یا دوم. ببین پارساجان اکثر ورزشکاران ما بچه‌های خودساخته‌ای هستند که با کمترین امکانات خودشان را بالا می‌کشند. در خرم‌آبادی که من زندگی می‌کردم با جمعیتی حدود صدهزار نفر، تنها یک زمین فوتبال داشت که آنهم درهایش موقع مسابقات باز می‌شد. امروز جمعیت همین شهر مثل همه‌جای ایران چندین برابر شده است. فکر می‌کنی چندتا زمین بازی اضافه شده؟ هیچ!<br /><br /><strong>اسد جان، از موسيقى و فعاليتهاى انجمن موسيقى بيشتر برايمان بگو. آيا خودت ساز هم مى‌زنى؟</strong><br /><br />انجمن موسیقی ایرانی را حدودا شش‌سال پیش به همت برخی از دوستان علاقه‌مند راه انداختیم و در شهرداری «براندبای» به ثبت رساندم. شهرداری، طبقه دوم کتابخانه شهر را بطور رایگان در اختیار ما گذاشت و سالانه مبلغی حدود ۷۰۰۰ کرون به ما بودجه می‌دهد. این محل یک سالن کنسرت به گنجایش ۱۰۰ نفر و چند اتاق تمرین دارد. هدف اصلی من از ایجاد انجمن معرفی موسیقی ایرانی به دانمارکی‌ها بود و بعد امکان آموزش و آشنایی نسل دوم با این موسیقی، یادآوری کنم هرجا که می‌گویم «موسیقی ایرانی» منظورم همان بقول معروف موسیقی سنتی است. در عین‌حال خیلی از جوانان قدیمی به نواختن ساز علاقه داشته‌اند و خب به دلایلی یا نتوانسته‌اند یا وقتش نبوده است. ما امکان یادگیری را براى اين دسته از هنرجويان هم فراهم کرده‌ایم. مدرس انجمن استاد مجید درخشانی آهنگساز و نوارنده برجسته تار است که هر دوماه یکبار در خدمت‌شان هستیم. بدون تعارف بگویم این انجمن یکی از بهترین سازمان‌های موسیقی ایران در تمام اروپاست. در <a href="http://mebaily.com/1384/07/post_95.html" target="_blank">گفتگویی</a> که با استاد درخشانی داشتم، وقتی نظرش را در مورد انجمن پرسیدم چنین می‌گفت: « به جرات می توانم بگویم انجمن موسیقی ایرانی در دانمارک<br />تنها تشکل فرهنگی و هنری واقعی است که به دور از هرگونه وابستگی و تعلقات خاص سیاسی و دسته بندی‌‌ها، فقط برای اعتلای موسیقی هنری ایران تلاش می‌کند. اگر کلاس‌های من کوچکترین کمکی به این هدف ارزشمندکند، من وظیفه هنری خود می‌دانم که در تداوم و کمک به این حرکت نقشی داشته باشتم و همین که این کلاس‌ها عمرپنجساله دارد نشان‌دهنده‌ی این است که تحت هیچ شرایطی تعطیل نخواهد شد و جای نگرانی نیست.<br />سازماندهی بسیار عالی و مسئولانه‌ی برگزارکنندگان این کارگاه‌ها، نه تنها اندیشه تعطیلی به ذهنم را خطور نمی‌دهد، برعکس خود را موظف می‌‌دانم در ماندگاری و بهتر شدن این کلاس‌ها هرچه از دستم بر‌می‌آید کوتاهی نکنم<br />علاوه بر آن وجود نوجوانان و جوانان بسیار با استعداد و فهمیم و سخت‌کوش در این کلاس‌ها اشتیاق مرا برای آمدن به دانمارک همواره دو چندان می‌کند. فضای عاشقانه و روابط صمیمی هنرجویان با هم، کوشش و جدیت بچه‌های اینجا را در طول بیست سال تدریس در نقاط مختلف اروپا کمتر دیده و تجربه کرده‌ام».<br />خب ما هم برای خودمان چندتا آبجو باز کنیم. در ضمن خودم سه‌تار می‌زنم و لری هم خوب می‌خوانم.<br /><br /><strong>جداً آفرين به اين همه پشتکار! خيلى سپاسگزار هستم اسد جان از وقتى که در اين مدت گذاشتى و حوصله‌اى که به خرج دادى. اگر در پايان اين مصاحبه حرفى ناگفته باقيمانده در خدمتت هستيم</strong>.<br /><br />ممنونم پارساجان و خسته نباشی!<br /><br />_____________________<br /><br />بخش اول گفتگو (<a href="http://www.freelantern.com/blog/2007/02/post_16.php" target="_blank">*</a>)]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شوخلاگ (7) سرکلانتر: خودم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.freelantern.com/blog/2007/02/post_23.php" />
   <id>tag:www.freelantern.com,2007:/blog//1.94</id>
   
   <published>2007-02-25T10:54:16Z</published>
   <updated>2007-05-23T18:14:41Z</updated>
   
   <summary>نگاه درخشان حسین غیر عادی به مسائل ایران، اسرائیل، آمریکا،انرژی اتمی، شرعیات، اقتصاد، علوم فضایی، قضایی و غذایی و ... لینکدونی: چند لینک به خودم، جمهوری اسلامی ایران تنها حکومت دموکراتیک و مستقل منطقه ارزش دفاع کردن دارد، چند لینک...</summary>
   <author>
      <name>سام‌الدین ضیائی</name>
      
   </author>
         <category term="طنز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.freelantern.com/blog/">
      <![CDATA[نگاه درخشان حسین غیر عادی به مسائل ایران، اسرائیل، آمریکا،انرژی اتمی، شرعیات، اقتصاد، علوم فضایی، قضایی و غذایی و ...

لینکدونی: چند لینک به خودم، جمهوری اسلامی ایران تنها حکومت دموکراتیک و مستقل منطقه ارزش دفاع کردن دارد، چند لینک به خودم، نظر جورج بوش درباره ی مطلبم درباره ی بمب اتمی،چند لینک به خودم، محسن سازگارا از *ون دیک چنی می خورد [من از جای دیگر!]،چند لینک به خودم، اگر اورگزم زنانه در من اتفاق بیفتد چه شود؟!،چند لینک به خودم، فهرست دستاوردهای سفر دو حج عمره و تمتع من به اسرائیل، باز هم چند لینک به خودم.

<strong> منبع مستقل هودری</strong>
  تا موقعی که خبر های مربوط به باطبی از طرف منبع مستقل خودم تایید نشده نه به خانواده اش و نه دفتر تحکیم وحدت و نه هیچ بنی بشر دیگر اعتماد نکنید. خودم بعدا قضاوت خواهم کرد. می گویید حرف هایم شبیه محسنی اژه ای و شریعتمداری است.درست است. اما توروخدا نگذارید احساسات انسان‌دوستانه‌تان جلوی انقادی فکر کردن‌تان را بگیرد. این مهم‌ترین بخش روشن‌فکری است، نه اینکه آدم چه می‌پوشد و چطور حرف می‌زند یا کدام مدرک را از کدام دانشگاه به دیوار خانه‌اش آویزان کرده است.]]>
      <![CDATA[<strong>شجاعت هودری</strong>
 قبلا با شجاعت گفته ام بمب اتمی حق مسلم ماست.حالا می گویم همه ی ادعاهای امریکا یی ها درباره ی انرژی اتمی دروغ است. سگ خامنه ای به بوش و بلر شرف دارد.بی بی سی هم که خبر داده همین امروز فردا جنگ شروع می شود. من هم که خیلی با غیرتم. می روم همین امروز بلیط و ویزا می گیرم برمیگردم ایران بجنگم.جنگ جنگ تا ییروزی! 
 چون وبلاگ مرا به شدت نمی خوانند، به این مطلب لینک بدهید تا به شدت استقبال کنند یا به آن گیر بدهند تا بیشتر معروف شوم!

<strong> بمب هودری </strong>
 بالاخره موفق شدم بی بی سی را به یک مصاحبه هودری وادار کنم. بعدا آدرس می دهم. به سردبیر نیو ساینتیست گفتم مفت و مجانی مصاحبه نمی کنم. از بی بی سی یاد بگیر. بدبخت باور کرده بود.دود از *نش بلند شد. اما با صدای آمریکا تماس گرفته ام و گفته ام بمب اتمی حق مسلم ماست و مردانه اعلام کردم خامنه ای از بوش بهتر است، اما جان کری جانم از هر دو بهتر تا  *ونتان بسوزد!چند تا مصاحبه ی مهم هم از رادیو تلویزیوون و هوا و زمین داشته ام که مثل بمب اتمی ترکانده است! بعدا می گویم کجا بروید ببینید!

<strong>خانه هوددری</strong>
 من دوباره آمده‌ام اسراییل.  این بار زیاد سروصدا نمی‌‌خواهم بکنم. اصولا کمی خسته شده‌ام از این بی‌خانمانی. ولی فعلا چاره‌ای ندارم.
دلیل ننوشتنم هم اینجا یک جور خستگی [خجالت] ملی  است. نمی‌‌خواهم در این جا را تخته کنم. ولی می‌‌خواهم بگویم که دیگر انتظار نداشته باشید از جنبه‌ی خبری بتوانم کاری درخشان در این وبلاگ بکنم. مثلا نمی‌توانم به همه ی مسائل ایران، اسرائیل، آمریکا، شرعیات، اقتصاد، علوم فضایی، قضایی و غذایی و ...واکنش به موقع نشان دهم یا لینکدونی را به‌روز نگه دارم. ولی اینجا هستم و می‌نویسم. امیدوارم بتوانم یک *هی درباره ی انرژی اتمی بخورم!

<strong>ادبیات هوددری</strong>
ما تحت شان را... من که کلی با ... این ...گرا هاحال می کنم! اگر قرار باشد یک روزی رسما ...گرا شوم ترجیح می دهم ... بدهم...آقا ...نمان یاره شد تا بهشان فهماندیم ازخیرش گذشتیم! ... مان درد گرفت از بس به این معامله بزرگ فکر کردیم!

<strong>سیاست هوددری</strong>
 من که کلی خودم را سیاسی می‌دانم موقعی که هم‌کنفرانسی‌های ترک و مصری‌ام در هتل اقامت‌مان در برشوا داشتند بحث سیاسی می‌کردند، من که مثل خر مانده بودم توی گل،خسته شدم. آنجا فهمیدم که من فقط موقعی حوصله‌ی بحث سیاسی دارم یک جوری اتوبوسی و درباره ی ایران باشد. بابا خیلی حوصله‌سربر است. اگر ایران بود الان کلی مسافر اتوبوس تشویقم کرده بودند.اما آنجا کلی به نگاه های درخشانم خندیدند! 

<strong>وضعیت دو سر*هی هوددری</strong>
هر چه می‌خواهید چیز‌هایتان را خالی کنید و به من یک لا قبای بی‌خانه هر تهمتی می‌خواهید بزنید. ولی من برای خودم روشن است که چه ‌کنم تا قبایی تازه کنم و خانه ای بسازم.
خیلی آشکار نوشته ام که من بی‌خدای بی‌نماز مثل جیم کری عزیز با براندازی خشن یا نرم همین جمهوری اسلامی به شدت مخالفم و با تمام وجودم برای نگه‌داشتن همین سیستم درب و داغان با تمام ایراد‌هایش در خارج از ایران مثل کوه می‌ایستم و تنها راه بهتر کردن آن را ادامه‌ی راه خاتمی برای دو، ‌سه،چهار، ینج،شش دوره‌ی دیگر می‌دانم. 
بی‌وجدان‌ها، با نابود کردن من چه چیزی به دست می‌آورید که حتی دیگر به من یک گیر عادی هم نمی دهید ؟

<strong>مواضع هوددری</strong>
  خوب است من برای تمام مواضعم استدلال و چهارچوب تئوریک دارم و حرفم را با جهت وزش باد عوض نمی کنم. مدت‌ها پیش بدون لکنت گفته‌ام که چرا با انتخاب جیم کری با حاکمان جمهوری اسلامی هم عقیده ام. با براندازی جمهوری اسلامی ازطرف حاجی آقا بوش مخالفم.اگر مجبور باشم بعد از کری، بین بوش و خامنه‌ای یکی را انتخاب کنم، بدون شک همین خامنه ای را انتخاب خواهم کرد. مواضعم در مورد اسرائیل هم که روشن است!
  تاریخ قضاوت خواهد کرد که آدم‌هایی که همیشه روی موج سوارند سود بیشتری به مردم‌شان رسانده‌اند یا کسانی که مثل من انتخاب کرده‌اند کاری به موج نداشته باشند!]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نگاه: عشق</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.freelantern.com/blog/2007/02/post_22.php" />
   <id>tag:www.freelantern.com,2007:/blog//1.89</id>
   
   <published>2007-02-14T13:44:38Z</published>
   <updated>2007-05-23T18:14:41Z</updated>
   
   <summary>عشق تنها نیرویی است که می‌تواند دشمن را به دوست تبدیل کند. دکتر مارتین لوتر کینگ (پسر) Love is the only force capable of transforming an enemy into friend. Martin Luther King, Jr. عشق هیچ ادعایی ندارد، و همیشه تقدیم...</summary>
   <author>
      <name>Ali</name>
      
   </author>
         <category term="عمومی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.freelantern.com/blog/">
      <![CDATA[عشق تنها نیرویی است که می‌تواند دشمن را به دوست تبدیل کند.
<strong>دکتر مارتین لوتر کینگ (پسر)</strong>

<DIV dir="ltr" align="left">Love is the only force capable of transforming an enemy into friend. 
<strong>Martin Luther King, Jr.</strong></DIV>

عشق هیچ ادعایی ندارد، و همیشه تقدیم می‌کند. عشق همیشه تحمل می‌کند، هیچ‌گاه نمی‌رنجد و هرگز انتقام نمی‌گیرد.
<strong>مهاتما گاندی</strong>
<DIV dir="ltr" align="left">Love never claims, it ever gives. Love ever suffers, never resents never revenges itself. 
<strong>Mohandas Gandhi</strong></DIV>
]]>
      <![CDATA[<em><strong>عاشقانه  </strong></em>

آنکه می‌گوید دوست‌ات می‌دارم
خنیاگر ِ غم‌گینی‌ست
که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود

هزار کاکُلی شاد
در چشمان ِ توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.

عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود

* آنکه می‌گوید دوست‌ات می‌دارم
دل ِ اندُه‌گین ِ شبی‌ست
که مهتاب‌اش را می‌جوید.

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود

هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره‌ی گریان
در تمنای من.

<em>عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود</em>

<strong><a href="http://www.shamlou.org/index.php?option=com_content&task=view&id=343&Itemid=41">ترانه‌های کوچک غربت</a>؛ احمد شاملو</strong>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>قرص عرفان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.freelantern.com/blog/2007/02/post_21.php" />
   <id>tag:www.freelantern.com,2007:/blog//1.83</id>
   
   <published>2007-02-12T15:49:22Z</published>
   <updated>2007-05-23T18:14:42Z</updated>
   
   <summary>… هفت شهر عشق را فقط با يک بسته قرص طی کنید! بدون ریاضت، بدون عوارض جانبی! دارای تأييد‌يه از سازمان بهداشت روحی و روانی. … هوش سرشار، حافظه بیست با آمپول ژى ۶. مخصوص کنکور، المپیاد و آزمون‌هاى تخصصی....</summary>
   <author>
      <name>نیما قدیمی</name>
      
   </author>
         <category term="طنز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.freelantern.com/blog/">
      … هفت شهر عشق را فقط با يک بسته قرص طی کنید! بدون ریاضت، بدون عوارض جانبی! دارای تأييد‌يه از سازمان بهداشت روحی و روانی.
… هوش سرشار، حافظه بیست با آمپول ژى ۶. مخصوص کنکور، المپیاد و آزمون‌هاى تخصصی. بدون درد، بدون اعتیاد، فقط شب امتحان! 
البته این داروها به خاطر قیمت بسیار بالا‌يى که دارند فقط در دسترس عده معدودی مرفه بی‌درد هستند که این بی‌عدالتی آشکاری است که با روح اسلام سازگاری ندارد، به همین دلیل بعضی علمای پیش‌رو مصرف این داروها را بای نحو کان حرام و در حکم محاربه با امام زمان دانسته‌اند. ولی شایع است که بعضی از آن‌ها قبل از جلسات درس، وعظ و خطابه از این قرص‌ها استفاده می‌کنند.
      <![CDATA[هفته پیش سازمان مبارزه با دوپینگ در پی نمونه‌گیری سر‌زده از اردوی تیم المپیاد ریاضی، به دلیل استفاده تمامی اعضای تیم ایران به جز کوروش علیانی از داروهای «هوش‌افزا» این تیم را از شرکت در المپیاد جهانی محروم کرد. رئیس باشگاه دانش‌پژوهان جوان اعلام کرد کمیته‌ای شش نفره برای تنظیم اساس‌نامه جدید مطابق قوانین فدراسیون جهانی تشکیل شده است. دکتر تابش در این مورد به خبرنگار ما گفت اتوبوس بچه‌های ما با اتوبوس نویسنده‌ها اشتباه گرفته شده …
ستاد مبارزه با مواد مخدر ضمن هشدار به خانواده‌ها در مورد داروهای شبه عرفانی از آن‌ها خواست هرگونه مورد مشکوکی را به پلیس ۱۱۰ اطلاع دهند. در همین راستا حسینیه گنابادی‌ها به پارکینگ تبدیل شد. دکتر تابنده استاد دانشگاه، حاضر نشد در این مورد با خبرنگار ما صحبت کند. 
نوری‌زاده در گفتگوی تلفنی با صدای آمریکا از برنامه جدید رژیم برای فروش قرص واجبی به جای قرص‌های گران قیمت حافظه در بازار ایران خبر داد. البته چندی پیش هم نمونه هندی این قرص‌ با قیمت بسیار ناچیز روانه داروخانه‌ها شده است که متخصصان نسبت به عوارض این داروهای تقلبی هشدار داده‌اند. نوع ایرانی که در واقع ترکیبی از گچ و آهک است، در کارخانه کاندوم‌سازی  سپاه با مدیریت همسر دکتر حبیبی تولید می‌شود. بخش عمده‌ای از سهام این کارخانه به آقازاده‌ی رفسنجانی تعلق دارد که احمدی‌نژاد قرار است اسمش را به عنوان یکی از مهره‌درشت‌ها اعلام کند. متاسفانه ایشان فراموش کرده‌اند اسم این آقا زاده یاسر بود یا محسن.

هم‌چنین یکی از استادان گروه فلسفه علم دانشگاه شریف به خبرنگار واحد مرکزی خبر گفت از نقطه نظر <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Hubert_Dreyfus">دریفوس</a> و <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/John_Searle">سرل</a> عمل‌کرد این داروها هیچ ربطی به هوش‌مصنوعی ندارد و باید این گرایش از تحصیلات تکمیلی دانشکده کامپیوتر حذف شود. این استاد فلسفه، ضمن رد <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Chinese_room">برهان اتاق چینی </a>اضافه کرد: 
…کار گذاشتن یک آی‌سی در گوشه‌ای از مغز به منظور اصلاح یا تقویت بخشی از عملکرد ذهن با دوگانه‌انگاری دکارت جور در نمی‌آید ولی از آن‌جا که انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست، دانشمندان جوان ما در زمینه سلول‌های بنیادی پیشرفت‌های چشم‌گیری داشته‌اند که دیگر نیاز به آی‌سی‌های سیلیکونی نداریم و به زودی<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Wetware"> ترافزار(!)</a> با نسل جدید سیستم‌عامل‌های پست‌مدرن بر مبنای متن باز (که یاد ‌آور جامعه باز و دشمنانش به سرکردگی بیل‌گیتس است) به بازار عرضه خواهند شد … 

توجه شما را به بخش بعدی خبر در ساعت ده و بیست جلب می‌کنیم.
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>کفتارهایی که ماییم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.freelantern.com/blog/2007/02/post_20.php" />
   <id>tag:www.freelantern.com,2007:/blog//1.81</id>
   
   <published>2007-02-10T21:02:20Z</published>
   <updated>2007-05-23T18:14:42Z</updated>
   
   <summary>از جاده می‌گذشتم که دیدم کامیونی در کنار جاده چپ کرده است. به نظر می‌رسید که جراحت راننده باعث شده که او را به بیمارستان منتقل کنند و کار عوامل نیروی انتظامی هم در ظاهر تمام شده بود و از...</summary>
   <author>
      <name>پرنده در قفس</name>
      
   </author>
         <category term="اجتماعی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.freelantern.com/blog/">
      از جاده می‌گذشتم که دیدم کامیونی در کنار جاده چپ کرده است. به نظر می‌رسید که جراحت راننده باعث شده که او را به بیمارستان منتقل کنند و کار عوامل نیروی انتظامی هم در ظاهر تمام شده بود و از مامورین نیروی انتظامی کسی آن جا نبود. و اما تعداد حدود 15 دستگاه خودروی شخصی از انواع پژو، پرشیا، پراید، پیکان و مشابه آن در اطراف پارک کرده بودند و مرد و زن و بچه و پیر و جوان مشغول خالی کردن بار کامیون در صندوق عقب ماشین خود بودند. خدا را شکر که بار کامیون طلا نبود. آن کفتار ها در حال برداشتن هویج بودند! 
و چه اشتیاقی داشتند مردم در دزدیدن هویج‌! آیا هیچ شرحی بر این موضوع لازم است؟
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نگاه: حقوق بشر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.freelantern.com/blog/2007/02/post_19.php" />
   <id>tag:www.freelantern.com,2007:/blog//1.78</id>
   
   <published>2007-02-08T09:00:33Z</published>
   <updated>2007-05-23T18:14:42Z</updated>
   
   <summary>هر پیشه‌ای که می‌خواهید برای خود برگزینید - دکتر، وکیل، معلم – اجازه دهید که من پیشنهاد کنم یک کارفرعی [سرگرمی] نیز به همراه آن انجام دهید. خود را وقف مبارزه برای حقوق شهروندی کنید. این [مبارزه] را یک بخش...</summary>
   <author>
      <name>Ali</name>
      
   </author>
         <category term="حقوق بشر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.freelantern.com/blog/">
      <![CDATA[هر پیشه‌ای که می‌خواهید برای خود برگزینید - دکتر، وکیل، معلم – اجازه دهید که من پیشنهاد کنم یک کارفرعی [سرگرمی] نیز به همراه آن انجام دهید.
خود را وقف مبارزه برای حقوق شهروندی کنید. 
این [مبارزه] را یک بخش مرکزی زندگی خود کنید. این‌کار شما را به دکتری بهتر، وکیلی بهتر، و معلمی بهتر تبدیل خواهد کرد. 
این کار روح شما را چنان پرمایه‌ می‌کند که هیچ چیز دیگر نمی‌تواند. به شما آن احساس کمیاب شرافت را می‌دهد که تنها با عشق و کمک به همنوع ظاهر می‌شود.
پیشه‌ی انسانیت برگزینید. 
[با این کار] شما از خود، انسانی بهتر؛ از کشور خود، جامعه‌ای بهتر و دنیای بهتری برای زندگی خواهید ساخت.

<em><strong>دکتر مارتین لوتر کینگ پسر</strong></em>]]>
      <![CDATA[<DIV dir="ltr" align="left">“Whatever career you may choose for yourself - doctor, lawyer, teacher - let me propose an avocation to be pursued along with it.
Become a dedicated fighter for civil rights.Make it a central part of your life. It will make you a better doctor, a better lawyer, a better teacher.
It will enrich your spirit as nothing else possibly can. It will give you that rare sense of nobility that can only spring from love and selflessly helping your fellow man.
Make a career of humanity.
Commit yourself to the noble struggle for human rights.
You will make a greater person of yourself, a greater nation of your country and a finer world to live in.”

<em><strong> Martin Luther King, Jr.</strong></em></DIV>

تقدیم به<a href="http://farnaaz.info/"> فرناز</a> وهمه کسانی که "پیشه انسانیت" برگزیده‌اند.]]>
   </content>
</entry>

</feed>
